[ بيت ]
به جنگدو خورش آنچنان تنگ گشت * كه نانى به جانى نيامد به دست
پس آلتان از غم و غصه ، زهر خورد و بمرد و شهر را مسخر كردند .
[ بيت ]
مسخر شد آن تختگاه ختا * به اقبال شاه جهان كدخدا
و خبر پيش چنگيز خان فرستادند كه :
[ بيت ]
بسى گنجها هست پر مال و زر * به بردن چه فرمان دهد تاجور
چنگيز خان سه امير ، قنغور و انكور و مرتىقيا را فرمان داد تا رفته آن اموال و خزاين را نقل كنند و چون بدانجا رسيدند ، خزانهدار آلتان ، مجموع اموال و ذخاير تسليم كرد و سه تخته حرير زربفت چينى پيشكش امرا كرد . قنغور نگرفت و آن دو امير ديگر بستدند و امراى ثلاثه با خزانهدار ، اموال و خزاين را حمل كرده ، متوجه چنگيز خان شد [ ند ] .
[ نظم ]
چو كردند بر شاه عرض آنچه بود * شهنشه به قنغور پژوهش نمود
كه دادت فدا هيچ يا نه بگوى * چنين داد پاسخ امير نكوى
كه من نستدم گرچه مىداد چيز * نكردم قبول از فدا يك پشيز
چنگيز خان از سبب ناستدن سؤال كرد . قنغور گفت : « اگرنه به جنگ و قهر مسخر شده بودى ، مال آنجا تعلق به آلتان داشتى هرچه دادى مىگرفتم » .
[ نظم ]
ولى چون به فرمان شاه جهان * گرفتند آن تختگاه مهان
همه مردم شهر باشند اسير * همه مال شه را بود ناگزير
هرآن كو به يك جو تصرف كند * و گر با كسى زان تكلّف كند
هرآنكس كه بستد هرآنكس كه داد * گنهكار باشند از راه داد
چو بشنيد چنگيز خان گفت زه * كسى زين سخنها نگفته است به