تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
سر جلاير تاخت كرده و به كنار رودى رسيدند و چون آب بسيار بود و گذر نمىداد ، به ضرورت فرود آمدند و جلاير به فسوس اشارت مىكردند . نظم
كه اى شيرمردان جسارت كنيد * بدين سو خراميد و غارت كنيد در ابروى اهل ختا چين فتاد * وزان طعنه در جانشان كين فتاد يكى پل ببستند بر روى رود * كش از خاروخاشاك بد تاروپود همه دل پر از كين و خشم و غضب * بر آن پل گذشتند در تيره شب به قوم جلاير درآويختند * به خاك و به خونشان درآميختند ز تنها بپرّيد مرغ روان * يكى رود ديگر ز خون شد روان
و گروهى ديگر از جلاير كه در نواحى ايشان بودند ، چون از استيلاى لشكر ختاى واقف شدند ، گريخته به مقام منولون آمدند و به جهت قوت ، سونقسون - كه پياز كوهى است - مىكندند و زمين ناهموار مىشد ، منولون ايشان را منع مىكرد . نظم
كه نه يادگار گرامى من * كه هستند فرزند نامى من بر اين دشت هروقت بازى كنند * به روز نشاط اسب تازى كنند چگونه بود حال يكرا نشان * چو پر رخنه گرديد ميدانشان
ايشان بدين سبب غدر كردند و منولون را به قتل آورند . نظم
پس انديشه كردند زان نه پسر * كه ايمن نبودند از ايشان مگر كز آن پيش كايشان سروكار ما * بدانند و جويند پيكار ما بسازيم در رهگذرشان كمين * بريزيم خون يكايك به كين نشستند چون ديو در راهشان * گرفتند و كشتند ناكامشان از آن نه پسر كشته گشتند هشت * يكى بازماند و گذشتند هشت
و قيدو كه پسر نهم بود ، در آن‌وقت پيش ماچين پسر عم خود رفت تا از قوم