سر جلاير تاخت كرده و به كنار رودى رسيدند و چون آب بسيار بود و گذر نمىداد ، به ضرورت فرود آمدند و جلاير به فسوس اشارت مىكردند .
نظم
كه اى شيرمردان جسارت كنيد * بدين سو خراميد و غارت كنيد
در ابروى اهل ختا چين فتاد * وزان طعنه در جانشان كين فتاد
يكى پل ببستند بر روى رود * كش از خاروخاشاك بد تاروپود
همه دل پر از كين و خشم و غضب * بر آن پل گذشتند در تيره شب
به قوم جلاير درآويختند * به خاك و به خونشان درآميختند
ز تنها بپرّيد مرغ روان * يكى رود ديگر ز خون شد روان
و گروهى ديگر از جلاير كه در نواحى ايشان بودند ، چون از استيلاى لشكر ختاى واقف شدند ، گريخته به مقام منولون آمدند و به جهت قوت ، سونقسون - كه پياز كوهى است - مىكندند و زمين ناهموار مىشد ، منولون ايشان را منع مىكرد .
نظم
كه نه يادگار گرامى من * كه هستند فرزند نامى من
بر اين دشت هروقت بازى كنند * به روز نشاط اسب تازى كنند
چگونه بود حال يكرا نشان * چو پر رخنه گرديد ميدانشان
ايشان بدين سبب غدر كردند و منولون را به قتل آورند .
نظم
پس انديشه كردند زان نه پسر * كه ايمن نبودند از ايشان مگر
كز آن پيش كايشان سروكار ما * بدانند و جويند پيكار ما
بسازيم در رهگذرشان كمين * بريزيم خون يكايك به كين
نشستند چون ديو در راهشان * گرفتند و كشتند ناكامشان
از آن نه پسر كشته گشتند هشت * يكى بازماند و گذشتند هشت
و قيدو كه پسر نهم بود ، در آنوقت پيش ماچين پسر عم خود رفت تا از قوم