طبقه نسوان كلمهء اعزاز و تجليل بود . و در فارسى بر قاعدهء عربى براى اين كلمات جموع بستهاند : خواتين و خوانين .
قفجاق : به كسره اول و سكون دوم بقول كاشغرى قبيله ييست از ترك و نام موضعى در كاشغر ( 1 / 394 ) در تاريخ وصاف 67 گويد :
« مراكب جياد چون اسبان قفچاق » گويا اسبان قفجاق ضرب المثل بودهاند در خوبى ( يادداشتهاى قزوينى 6 / 169 ) املاهاى مختلف اين كلمه خفجاخ ، خفجاق ، قبچاق است ، كه در حد جنوب آن بجناك و در شمال ويرانيست و ايشان قومىاند از كيماك جدا گشته و ملك ايشان از دست ملك كيماكست ( حدود العالم 54 ) ناصر خسرو است :
نبات پر بلاغز است و قبچاق * كه رستستند بر اطراف جيحون
سنايى راست :
گر سر مژگان زند بر هم بعمدا آن نگار * پيكران بيجان كند مر ديلم و قفچاق را
( ديوان سنائى 369 ) قرا : كه در اول برخى از اسماء مانند قرابجكم ، قراقروم ، قره ارسلان و غيره آمده ( رك : فهرست ) كلمه تركيست بمعنى اسود و سياه كه ملوك خاقانيه بدان تسميه مىشدند مانند بغرا قراخان ( كاشغرى 3 / 168 ) قراخان بموجب شهنامه نام پهلون تورانى پسر افراسياب و نيز نام يك سپهسالار انوشروان بود ( رك : فهرست و لف ) قراتكين دواتى در عصر محمودى حاكم غرجستان بود ، كه فرخى در مدح او گويد :
سپهبد سپه شاه شرق ، ابو منصور * قراتكين دواتى امير غرجستان
قراقش : به فتحهء قاف اول و ضمه قاف ثانى بمعنى عقاب است و در ستارگان مشترى باشد ( كاشغرى 3 / 167 ) ظاهرا مركب است از قرا سياه + قش مرغ شكارى (
Faucon
) كه درين شعر منوچهرى آمده : به زير پر قوش اندر همه چون چرخ ديباها ( ديوان وى 3 ) پس وقتى كه اين نام را بر كسى اطلاق ميكردند ، معنى آن جمعا عقاب سياه بود .