مىخوانند ، كه فلان پادشاه فلان سالار را بفلان جنگ فرستاد ، و فلان روز جنگ يا صلح كردند ، و اين آن را يا او اين را بزد ، و برين بگذشتند ، اما آنچه واجب است بجاى آورم . . . . [ ( 1 ) ] » به اين طور مورخ دانشمند همواره ملتفت بود ، كه واجبش چيست ؟
و تاريخ خود را تنها ضبط وقايع قرار نداد و بسى از زواياى تاريك را در پرتو تدقيق و كنجكاوى تاريخى روشن كرد ، حتى بسى از افكار و ذهنيتهاى عامهء آن وقت را به پيرايهء بس لطيف نوشت ، و حقايق را به صورتى در تاريخ خويش بياورد ، كه انسان بعفت خامه و امانت و سياقت صحيح تاريخنگارى ملتفت مىگردد ، مثلا در ان عصر اياز و احمد ينالتگين را مردم بسلطان محمود نسبتى دادندى ، مؤلف اين دو نفر را در پيرايهء لطيف ادبى « عطسهء امير محمود ماضى » خوانده ، و راجع به شخص اخير الذكر با صراحت تام و در كمال صداقت و درستى چنين نگاشت :
« اين احمد مردى شهم بود ، و او را عطسهء امير محمود گفتندى ، و به دو نيك بدانستى ، و در حديث مادر و ولادت وى و امير محمود سخن گفتندى ، و بوده بود ميان وى يعنى آن پادشاه و مادرش حالى بدوستى ، و حقيقت خداى عز و جل داند ، و اين مرد احوال و عادت امير محمود نيك دريافته بود ، در نشستن و سخن گفتن . . . [ ( 2 ) ] » اگر كسى بخواهد كه درين عصر آزادى فكر و رأى هم نسبت باوضاع و كردار شخصى چيزى بنويسد زيادت ازين نخواهد بود ، كه بيهقى با صراحت لهجه نسبت به سلطانى مانند محمود در عصر پسران وى كرده است ، اين بود نمونههاى برجستهء عفت قلم و كمال امانت كه در بالا بطور مثال آوردم ، ولى منهاج سراج درين مورد اسلاف خويش را پيروى نكرد ، وى شخصى بود ، نهايت محتاط و مداح و جز مراتب سپاس و ستايش بزرگان و ملوك چيزى را نه نگاشت ، و جنبهء انتقاد را از تاريخنگارى خويش دور داشت ، و در اكثر فصول و پايان ابحاث ، دعاى غير مستجاب حيات بزرگان را بر خود لازم داشت ، بنابران كتاب وى را درين مورد با تاليف گرانبها و ارجمند بيهقى همدوش و همباز قرار داده نمىتوانيم .
مولانا از به دو كتاب تا اتمام آن تماما مراتب دعاگوئى و مداحى
هامش
[ ( 1 ) ] بيهقى ص 429
[ ( 2 ) ] بيهقى ص 485