و بر چون من مرد پوشيده نه شود ، و همه از آن است تا بميانهء دام رسم ، كه على دايه بهراتست ، و بلكاتگين حاجب و گروهى ديگر ، كه نه زنانند و نه مردان . و اينك اين قوم نيز به سلطان ميرسد ، و او را بران دارند كه حاجب در ميان نبايد [ ( 1 ) ] » اين فكر على حاجب بزرگ راست آمد ، و وقتى كه بهرات شد سلطان مسعود در اول وهله او را گرامى داشت ، ولى بعد از كمى او و برادرش را مأخوذ كرد ، و بگفته بيهقى : و كان آخر العهد بهما .
مورخ دانشمند درين داستان جزويات مشاهدات خويش را نگاشته و مهر سلطان را فريب خوانده است ، و رجال معروف و مقتدر دربار را بعبارت ( نه مردانند و نه زنان ) از گفته على حاجب تصوير كرده ، و هم صراحتا گويد :
« كه چون على مرد كم رسد ، اين است كه على و روزگار درازش و قومش به پايان آمد : و احمق كسى باشد كه دل درين گيتى غدار فريفته كار بندد ، و نعمت و جاه و ولايت او را به هيچ چيز شمرد ، و خردمندان به دو فريفته نهشوند ، . . . و على را كه فرو گرفتند ، ظاهر آنست ، كه بروزگار فرو گرفتند چون بو مسلم و ديگران را ، چنانچه در كتب پيداست ، و اگر گويند كه در دل چيز ديگر داشت خداى عز و جل تواند دانست ضمير بندگان را ، ما را به آن كارى نيست ، و سخن راندن كار من است ، و همگان رفتند ، جائى گرد خواهند آمد ، كه رازها آشكارا شود . . . . [ ( 2 ) ] » در اينجاست ، كه ابو الفضل تمام اسرار واقعه را بيان كند ، و در كمال ثقت و بىپروائى سخن راند ، و با صراحتى اين كيفيت را نويسد ، كه گويا از پادشاه عهد ، و آن سلطانى كه وى بدربارش منسوب است ، ترسى و بيمى ندارد و اظهار حقايق را در مقابل آن سلطان مطلق العنان ، و جيبه ذمت خويش مىداند .
موقعى كه سلطان مسعود يكى از رجال بزرگ پدر خويش حسنك وزير را در بلخ بردار ميكشد ، باز بو الفضل جزويات اين واقعه را مىنگارد ، و احساسات عامه را در حادثه چنين بقلم مىآورد :
« هر كس گفتند : كه شرم نداريد ، مردى را كه ميكشيد و بدار
هامش
[ ( 1 ) ] تاريخ بيهقى ص 53
[ ( 2 ) ] بيهقى ص 61