چنين مىبريد ؟ و خواست كه شورى بزرگ بپاى شود ، سواران سوى عامه تاختند ، و آن شور بنشاندند و حسنك را سوى دار بردند ، و به جايگاه رسانيدند : بر مركبى كه هرگز ننشسته بود ، نشانيدند ، و جلادش استوار ببست ، و رسنها فرود آورد ، و آواز داد كه سنگ زنند ، هيچ كس دست به سنگ نميكرد ، كه همه زار ميگريستند ، خاصه نشاپوريان ، پس مشتى رند را زر دادند : كه سنگ زنند ، و مرد خود مرده بود ، كه جلادش رسن بگلو افگنده بود ، و خپه كرده . . . [ ( 1 ) ] » بدين طور بو الفضل تصريح مىكند ، كه « او رفت و آن قوم كه اين مكر ساخته بودند » و بعد از آن بو سهل را كه پديد آوردندهء اين پرده تاريخى است ، تلويم مىكند و گويد كه استادم بو نصر در آن روز كه حسنك را بردار كردند ، روزه بنكشاد و سخت انديشمند بود ، و هم بعد از ختم داستان اين قضيه را با حادثه عبد الله بن زبير ( رض ) تشبيه كند ، و داستان پسر يحيى برمك را هم در اين جا مىآورد و گويد :
« اين حديث بردار كردن حسنك بپايان آوردم ، و چند قصه و نكته بدان پيوستم سخت مطول و مبرم . . . و رفتم بر سر كار تاريخ كه بسيار عجايب است در پرده و اگر زندگانى باشد آورده آيد . . . . [ ( 2 ) ] .
بو الفضل در آغاز اين داستان روش تاريخنگارى خويش را در چند جمله مختصر كرده و مىنويسد :
« در تاريخى كه من كنم سخن نرانم كه آن به تعصبى و تربدى كشد ، و خوانندگان اين تصنيف گويند كه شرم باد اين پير را ( مقصد خود بيهقى است ، كه در اين وقت 65 سال عمر داشت ) بلكه آن گويم ، كه تا خوانندگان با من اندرين موافقت كنند و طعنى نزنند . . . . [ ( 3 ) ] » ازين تصريح بو الفضل پيدا مىآيد ، كه اين مرد خردمند به مسئوليت خامهء خويش ملتفت بود ، و همواره حقايق را بقلم مىآورد ، و از راه حق گوئى عدولى نمىكرد . در جاى ديگر خودش گويد :
« اگر چه اين اقاصيص از تاريخ دور است ، چه در تواريخ چنان
هامش
[ ( 1 ) ] بيهقى ص 214
[ ( 2 ) ] بيهقى ص 226 -
[ ( 3 ) ] بيهقى ض 204