خراسان و عجم بگرفتند ( ى ) و اگر او را شوهر [ ى ] بودى ، هيچ آفريده و [ ( 1 ) ] تعلق نكردى ، و اگر كافرى را بعورتى نظر بودى ، كه شوهر داشتى ، شوهر آن عورت را بكشتى ، آنگاه تعلق به دو كردى ، و دروغ امكان نبودى ، كه هيچ كس بگويد ، و اين معنى روشن است .
[ حكايت ]
در شهور سنه ثمان [ و ] عشر و ستمائة كاتب اين طبقات منهاج سراج كه از تمران [ ( 2 ) ] به طرف غور باز آمده شد ، در قلعه سنگه كه او را [ ( 3 ) ] خول مانى [ ( 4 ) ] گويند ، ملك حسام الدين عبد الملك را ديده آمد ، ناگاه برادرش ملك تاج الدين حبشى عبد الملك ، كه او را خسرو غور لقب داده بودند ، ذكر او پيش ازين تحرير يافته ، از طرف طالقان باجازت چنگيزخان بغور باز آمد ، اين حكايت از وى سماع افتاد [ ه است ] ( او ) گفت : وقتى ما از نزديك چنگيزخان بيرون آمديم ، و در خرگاهى نشستيم ، اقلان چربى [ ( 5 ) ] كه من با او آمده بودم با چند نوئين ديگر حاضر بوديم ، و بزرگتر آن [ ( 6 ) ] همه اقلان چربى بود ، دو مغل را بياوردند ، كه دوش بوقت يتاق [ ( 7 ) ] گرد برگرد لشكر ، هر دو در خواب شده بودند ، اقلان چربى گفت : ايشان را كدام مغل آورده است ؟ آن مغل كه ايشان را آورده بود ، زانو زد [ ( 8 ) ] كه من آوردهام : گفت : گناه ايشان چه بود بازگوى ! گفت : ايشان هر دو بر پشت اسپ بودند من مىگشتم و تفحص يتاقيان [ ( 9 ) ] ميكردم ، بديشان رسيدم ايشان را در خواب ديدم ، تازيانه بر سر اسپ ايشان زدم ، كه شما گناهكار شديد كه در خوابيد ! و بگذاشتم ، امروز ايشان را حاضر كردم .
اقلان روى بدان دو مغل كرد كه شما در خواب بوديد ؟ هر دو اقرار كردند ، كه بوديم ، فرمان داد ، تا يكى را بكشتند ، و سر او در جعد ديگرى بندند ، و گرد تمام لشكر بگردانند آنگاه ديگرى را [ نيز ] بكشند . ايشان همه خدمت كردند ، در حال آن فرمان بجاى آوردند من در تعجب بماندم اقلان چربى را گفتم : كه گواه و حجت آن [ دو ] مغل را نبود ، چون
هامش
[ ( 1 ) ] مط و مب : به دو
[ ( 2 ) ] ر : 30
[ ( 3 ) ] مط و مب : آن را
[ ( 4 ) ] نام پشتو است شرح آن در آخر كتاب ديده شود ( ر : 42 )
[ ( 5 ) ] مط و مب و راورتى جزبى
[ ( 6 ) ] اصل : بزرگتران آن
[ ( 7 ) ] يتاق بمعنى پاسبانى است
[ ( 8 ) ] مط و مب : آواز داد كه
[ ( 9 ) ] يعنى پاسبانان