ميرود ، و اگر ما را [ ( 1 ) ] شكستى باشد ، ( لشكر ) تنگرى خان هم [ ( 2 ) ] خصم مااند ، و ولايت او پس پشت ما باشد ، از ما يكى سلامت بولايت خود نرسد .
صواب آن باشد ، كه چون تنگرى خان ميان ماست او را به كشيم ، و دل از كار او فارغ كنيم ، تا ما را در عقب خصمى نماند ، بدل فارغ روى ببلاد خطا نهيم ، دل چنگيزخان برين راى قرار گرفت ، تنگرى خان را بگرفت و فرمان داد : تا او را بكشند ، چون تنگرى خان را يقين شد ، كه او را بقتل خواهند رسانيد گفت : يك سخن من بچنگيز خان رسانيد ، و اين [ ( 3 ) ] سخن آنست : كه من با تو غدر نكرد [ ه ا ] م ، و بر عهد [ تو ] نزديك تو آمد [ ه ا ] م ، تو با من غدر ميكنى [ ( 4 ) ] و عهد را خلاف كردى ، اكنون گوشدار چون مرا بكشى ، اگر از من خون رنگ سپيد چنان كه به شير ماند ، بيرون آيد ، بدانكه تو بعد از من به روز بميرى ، چون آن [ ( 5 ) ] سخن به چنگيزخان رسانيدند [ ( 6 ) ] بخنديد ، و گفت : اين مرد ديوانه شده است از زخم كشته هرگز خون چون شير بيرون نيايد ، يا خود خون سپيد كس نديده است [ ( 7 ) ] زودتر ( او را به ) قتل ( بايد ) رسانيد ، چون جلاد تنگرى خان را تيغ زد ، خون سپيد چون شير از زخم او بيرون آمد ، و او هلاك شد .
چون خبر آن حال عجيب به چنگيزخان [ ملعون ] رسيد زود برخاست و آنجا آمد ، چون واقعه بر آن جمله ديد ، دلش بزد ، و قوت از وى ساقط شد ، و سيوم روز ( دلش ) بطرقيد ، و بدوزخ رفت ، وصيت كرده بود ، كه مىبايد كه تا جمله خلق تنگرى خان را از زن و مرد و خورد و بزرگ [ را ] بكشند ، و هيچ كس را زنده نگذارند ، چون چنگيزخان بدوزخ رفت اوكتاى را وصيت كرد ، كه بپادشاهى ا [ و ] كتاى بازگشت و جمله خلق شهر و ولايت تنگرى خان را بقتل رسانيد [ ند و ] « حق تعالى سلطان سلاطين اسلام را در مسند بر تخت شهنشاهى ( تا غايت امكان ) باقى [ ( 8 ) ] داراد . آمين يا رب العالمين [ ( 9 ) ] »
هامش
[ ( 1 ) ] مط و مب : برما
[ ( 2 ) ] مط و مب : همه
[ ( 3 ) ] مط و مب : و آن سخن اين است
[ ( 4 ) ] مط و مب : كردى
[ ( 5 ) ] مط و مب : اين
[ ( 6 ) ] مط و مب : رسيد
[ ( 7 ) ] مط و مب : يا خود كسى خون سپيد نديده است
[ ( 8 ) ] مط و مب : پاينده
[ ( 9 ) ] جملات بين « . . . . » در مب نيست .