و نيزهها بشكستند [ ( 1 ) ] ، و محفه و مرقد ساختند و [ سلطانرا ] بر سرو ديده نهاده بدان منزل رسانيدند ، خلق آرام گرفت ، ديگر بار دين محمدى بحيات او قوت گرفت و لشكر متفرق به قوت حيات آن پادشاه غازى جمع شد [ ( 2 ) ] و بازگشت ، و روى بديار اسلام آورد [ ( 3 ) ] و قاضى تولك را در قلعهء تبرهنده [ ( 4 ) ] بگذاشت و راى ( پتهورا ) بپاى قلعه [ ( 5 ) ] آمد و جنگ پيوست و مدت سيزده ماه و چيزى جنگ داد [ ( 6 ) ] سلطان غازى ديگر سال لشكر اسلام جمع كرد ، بانتقام سال گذشته روى بهندوستان نهاد ، و اين داعى از ثقهيى شنيد كه ( از ) معارف بلاد تولك و جبال بود [ ( 7 ) ] ، لقب او معين الدين ، او ميگفت : كه من دران لشكر با سلطان غازى بودم ، عدد سوار لشكر اسلام دران وقت صد و بيست هزار برگستوان بود چون سلطان غازى طاب ثراه با چنين استعداد نزديك راى كوله رسيد و او قلعهء تبرهنده [ ( 8 ) ] را به صلح گشاده بود ، و در حدود تراين لشكرگاه كرده سلطان تعبيهء لشكر بساخت ، و قلب و بنه [ ( 9 ) ] و رايات و ( علامات ) و چتر و پيلان در عقب به قدر چند كروه بگذاشت و صف راست كرده ، آهسته مىآمد و سوار برهنه و جريده را چهار فوج كرد [ ( 10 ) ] و از هر [ چهار ] طرف كفار نامزد ( كرد ) فرمان داد : مىبايد كه از چهار طرف ميمنه و ميسره و خلف [ ( 11 ) ] و قدام لشكر [ كفار ] ( به ) هر طرف ده هزار سوار تير انداز دست بر لشكر كفار ميدارند ( و ) چون پيلان و سوار [ ان ] ملاعين حمله ميكنند ، شما پشت ميدهيد ، و بتگ اسپ از پيش ايشان دور مىشويد ، لشكر اسلاميان همبرين [ ( 12 ) ] منوال كفار را عاجز كردند حق تعالى اسلام را نصرت داد [ ( 13 ) ] ، و لشكر كفار منهزم گشت ، و پتهوراراى بر پشت پيل بود فرود آمد ، و بر اسپ نشست ، و بهزيمت تا حد سرستى [ ( 14 ) ] گرفتار آمد ، و او را بدوزخ فرستادند و گويند ( راى ) دهلى در مصاف كشته شد ، و سر او را سلطان بشناخت ، بدان دو دندان شكسته ، و دار الملك اجمير و تمام سوالك
هامش
[ ( 1 ) ] مط : و نيزهها را شكسته و محفه و مرقد ساخته و بر سر
[ ( 2 ) ] اصل : ديگر بار قوت حيات يافت و لشكر تقويت آن پادشاه غازى جمع شد و
[ ( 3 ) ] مط : نهاد
[ ( 4 ) ] مط : سرهنده
[ ( 5 ) ] اصل : قلعه تبرهنده
[ ( 6 ) ] مط : بداد
[ ( 7 ) ] مط : معارف جبال بلاد تولك بود
[ ( 8 ) ] مط : سرهنده
[ ( 9 ) ] بنه : اسباب و لوازم زندگانى كه در سفر حمل شود
[ ( 10 ) ] مط : فوج فرموده بود .
[ ( 11 ) ] اصل : خلق .
[ ( 12 ) ] مط : همبران
[ ( 13 ) ] مط : بخشيد
[ ( 14 ) ] در يكى از نسخ ماخذ مط و راورتى : سرستى . متن مط : سرسى و اصل كذا ، قرار ضبط خلاصه التواريخ ( ص 39 ) و فرشته و غيره سرستى يكى از آبهاى پنجاب هند است .