و زرند گشت .
آن بيچارگان محض حفظ مراتب خود از وضيع و شريف از حاكم و محكوم و پاكار درصدد تفحص سارق برآمدند و بهرجا كه ظنى داشتند جستجوئى كردند ، تا عاقبت آن مال را بدست آوردند و بعد از پانزده روز بطهران آوردند و امير اموال مسروقه را به صاحب مال داده گفت : « ديدى كه اگر حاكم در ميان باشد سنگ هم حكم را ميخواند و مال را پيدا مىكند . »
زمانى ، يك تن از راستگويان امانتى قيمتى نزد تاجر محترمى گذاشت ، بعد از چند روز كه آمد مطالبه كرد آن تاجر ابا نمود ، صاحب امانت نزد امير رفت و قضيه باز گفت . امير به او سپرد كه هيچ بروز مده تا من امانت ترا گرفته برسانم و شبانه ببهانهء بدنبال تاجر فرستاد او را بمجلس خود طلب كرده اظهار مهربانى نمود و بتقريبى انگشترى تاجر را گرفت تا تماشا كند و با آن انگشترى بازى كرد و ببهانهء بيرون آمد آن خاتم را بدست يكى از خادمان داده گفت : « بخانهء اين تاجر برو و اين خاتم را به عيال او بده و بگو حاجى ميگويد بنشانى اين خاتم آن امانت را كه در چند شب قبل به خانه آوردم بده كه لازم است . »
آن خادم بخانهء تاجر رفته و چنين كرد و امانت باز آورد پنهانى آوردن امانت را به امير باز گفت . امير بعد از ساعتى قطع صحبت با تاجر كرد و او از مجلس بيرون شد و بخانهء خود روان گشت و حشمت امير مانع بود كه انگشترى خود را طلب نمايد .
چون بسراى خود رفت از ماجرا آگاه شد از خجالت باهل خانه خود دم نزد و تا صبح هراسان بود و با خداوند نذرونياز برد و سوزوگداز داشت . صبحگاهان امير دنبال صاحب امانت فرستاده امانتش را رسانيد و به او سپرد كه ديگر رو آورد تاجر نكند و خود امير هم ديگر از تاجر موآخذه نكرد و به اين سهولت كار صعبى را صورت داد .
صدر التواريخ يا تاريخ صدور قاجار ( فارسى ) — صفحة 224
مساهمون: محمد حسن خان اعتماد السلطنه
ص٢٢٤