دست بردارد .
آن بيچاره ياد كرد كه بيشتر از صد اشرفى در اين كيسه نبوده است و تو بايد بموجب قرارداد مژدگانى مرا بدهى آخر الامر كار آن دو نفر به طول انجاميد و نزد امير محاكمه بردند .
امير صدق قول مرد ناشد را دانست به او گفت تو درين كيسه چند اشرفى يافتى گفت صد عدد بيش نبوده است ، بعد از آن امير بمرد فاقد گفت ، شما چه قدر تنخواه مفقود كردهايد ، گفت دويست اشرفى داشتهام و در مكانى كه اينمرد پيدا كرده است مفقود نمودهام .
امير كبير ، روى خود را بمرد ناشد كرده ، گفت همانا اين حاجى تاجر مرد راست گوئى است ، مفقودى او دويست تومان بوده است ، تو اين صد تومان را كه پيدا كردهء تصرف كن و حاجى كيسهء دويست تومانى خود را پيدا خواهد كرد .
آن تاجر از تدبير و طمع خود پشيمان شده ، ولى نتوانست كه دروغ خود را آشكار كند و خيال خود را بازگويد ، ناچار از پى كار خود رفت و آنمرد راستگو كه درستكارى در مد نظر داشته است باينمبلغ خطير نايل شده شكرانه بجا آورد .
وقتى حكم كرده بود كه نويسندگان حتما در هر حال جبه و روپوش گيرند و موقر باشند و جلافت در كار نيارند .
بعد از چندى امير در ييلاق رفته ، در بيابان يكى از ميرزايان را ديد كه جبه در دوش ندارد ، و آن ميرزا بى خبر از اين بود كه امير در اينجا عبور خواهد كرد ، بيچاره را نزد امير آوردند . بفرمود چرا جبه در دوش نگرفتى گفت اينجا بيابان است بسركشى املاك و مزارع آمدهام علاوه بر اينكه فصل مقتضى پوشش زياد نيست ، در اين وادى كه مقام آزادى است كسى نبود كه من از براى او جبه در دوش گيرم و به حالت وقار باشم .
امير فرمود ، مگر تو خود از آدميان نيستى كه احترام خود را منظور نميدارى
صدر التواريخ يا تاريخ صدور قاجار ( فارسى ) — صفحة 222
مساهمون: محمد حسن خان اعتماد السلطنه
ص٢٢٢