تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صدر التواريخ يا تاريخ صدور قاجار ( فارسى ) — صفحة 216

مساهمون:

ص٢١٦
و در خير و شر و نفع و ضرر دولتى قدرت دم‌زدن نداشتند . بهيچوجه در حضور مبارك از هيچ كلام درشتى و سخن سختى ابا و امتناع نداشت ، اعزه و اشراف از جسارتها و قدرت او بجان آمدند . بيچارگان خود را مثل عصفور در چنگال شاهين ميديدند ، مال و خون خود را در مقام دشمنى با او بمعرض هدر مشاهده ميكردند . در آن زمان ملجاء و پناهگاهى و واسطه خيرى جز دربخانه مهدعليا و ستر كبرى نبود كه گاهگاهى دفع شر و سلب ضرى از مردم ميفرمود و آنها را بجان خريدار ميشد ، هركس كه در مخافت هلاكت ميافتاد ناچار به آن باب نجات و سدهء امان ، پناه ميبرد ، ديگر « ميرزا تقى خان » به چنين كسى نمىتوانست تعدى و زيادتى كند . اين كار بر او بسى صعب و دشوار آمد ، دو سه بار كرارا بحضور مبارك شاهانه عرض و جسارت كرد كه وساطت و شفاعت‌هاى مهدعليا و ستر كبرى مخل سلطنت اعليحضرت و منافى صدارت من است ، تا ايشان هستند نمىگذارند كه سلطنت قوام و ملك نظام گيرد ، بهتر آن است كه در وقت تفرج در باغ ببهانهء گنجشك زدن تفنگى بدست بگيريد و آن آيت رحمت را بكشيد ، آنوقت من در بيرون شهرت مىدهم كه تير خطا شده است و بسينهء مهدعليا درآمده است . آن شاه رئوف ، عطوف ، كه مظهر رحمت الهى هستند و راضى به ريختن خون ادنى رعيتى نميشوند ، به اين سخن وقعى ننهادند و گوش ندادند . آن شخص خودخواه در القا و ترغيب اين مطلب قصد فسادى داشت ، ميخواست كه به اين بهانه مردم را از شاه جوان‌بخت نااميد كند و روى آنها را برگرداند و بعضى دسايس در ميان آرد كه بين شاه و رعيت نفاقى پيدا شود و شاهزادهء ديگر ، از برادران سلطان جمجاه را در آن وقت به سلطنت بردارد و به كلى زمام اختيار را در دست گيرد . معلوم است سلطان جديديرا كه يك وزيرى به تخت بنشاند ، نهايت عجز و انكسار