آمده و عريضه آورده ، مرا خواستند در سر سجاده سربرهنه رو به قبله نشسته بودند نماز ميكردند چون من داخل شدم اظهار مرحمت فرمودند ، فرمودند برو راحت شو و بميرزا مهدى فرمودند ايلخانى را چاى دهيد و متوجه شويد تا بعد از شام پيش من بيايد كه عرايض را بخوانم و او صحبت كند . من عرض كردم چون حاجى زكام هستند اگر عريضهها را ميخواندند و جواب مرحمت ميفرمودند و مرخص ميشدم ، بهتر بود ، خنديدند فرمودند : تو امشب بشام خوردن ميهمان مائى ديشب من ميخواستم ، آتشبازى بكنم و آتشبازيها را در پائين چيده بودند ، اول مغرب كه سر نماز بودم ، حاجى مرحوم به من از آنجا فرمودند آتشبازى را موقوف كنيد ، من ايلخانى را مرخص ميكنم كه به نياوران بيايد فردا شب آتشبازى كنيد . محض خاطر تو آتشبازى به حكم حاجى براى امشب ماند ، چون اين فرمايشات شنيدم در نياوران ماندم و بطوريكه فرموده بودند آتشبازى را تماشا كردم ، بعد از آن جواب كاغذها را مرحمت فرمودند صبح آمدم بعباسآباد ، حاجى مرحوم فرمودند چرا دير آمدى من حكايت را بيان كردم ، به همان قاعدهء كه هميشه داشتند ، فرمودند شاه اين چه اعتقادى است دارند ، من كيم من چه كارهام خيال از براشان آمده بود اينطور فرمايشات فرمودهاند .
بعد از آنكه نايب السلطنه اول ، برادر همين عباس ميرزاى ملكآرا در سن شش سالگى فوت شدند ، شب خدمت حاجى نشسته بودم دستخطى آوردند شاه مرحوم بحاجى نوشته بود كه خديجه يعنى والدهء نايب السلطنه اول از وفات فرزند خود خيلى اظهار دلتنگى مينمايد و من ناراحتم چارهء بفرمائيد حاجى جواب دستخط را نوشتند و بعد نبات خواستند چيزى خواندند و يك شاخه نبات شكستند دادند به من ، فرمودند تو خودت همراه « آغا على » همين امشب برو خدمت شاه اين جواب دستخط را بده هرچه فرمودند اطاعت كن . اين نباتها را هم ببر و به من فرمودند وقتى كه مادر نايب السلطنه را ديدى از قول من بگو كه تمام اين دستگاه نوكرها را گفتم همه بجاى خود باشد ، تا آخر سال نميكشد كه نايب السلطنهء ديگرى بجاى اين نايب السلطنه خواهد آمد و خيلى هم عمر خواهد كرد .
صدر التواريخ يا تاريخ صدور قاجار ( فارسى ) — صفحة 189
مساهمون: محمد حسن خان اعتماد السلطنه
ص١٨٩