تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صدر التواريخ يا تاريخ صدور قاجار ( فارسى ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
و صدر الممالك « 1 » معزول ساختند ، صدارت را به حاجى ميرزا آقاسى تفويض كردند
هامش
سن است تسخير نمود . اعتقادى تمام ، شاه را بوى بهمرسيد ، در نهايت ارادت ، بهرحال ، در خدمت جناب ميرزا كوتاهى و تغافل نمىنمود . در اين وقت كه فيض پروردگار و الطاف حضرت جبارى اسباب و سبب من حيث لا يحتسب ، اورنگ خسروى و ديهيم فرماندهى و قسمت دارائى را محول به او داشته ، بيشتر باعث اعتقاد شاه دربارهء آن مرشد گمراه گشته به مضمون « هذا من بركة البرامكه » ، اين عطيه را نيز از انفاس كثير الانجاس مولانا ، دانسته ولى از خوف قائم مقام نمىتوانست كه ارادت خود را نسبت به وى ظاهر سازد و دست‌بوسيش در خفيه دست بهم مىداده و زبانش را در ثناخوانى ، پنهانى مىگشاد . عاقبت وفور ارادت و كثرت نياز ، شاه را بر آن داشته كه در حق مولانا خدمتى شود . مستوفيان را روزى امر فرمودند كه رقم سيصد تومان وظيفه به اسم جناب ميرزا از دفترخانه گذرد و رقم را نوشته به نظر قائم مقام كه رسيد ، مهر رقم را برداشته رقم را پاره كرده و گفت با سيصد تومانى كه به ميرزا آقاسى ديوانه مىدهم ، مىتوان سى نفر سرباز گرفت كه مبلغى به كار نوكرى آيد . اين كيفيت كه بعرض شاه رسيد ، مزيد علت شده ميرزا آقاسى نيز محرك گرديد ، فساد كار قائم مقام را بزيان ارشاد و بيان ضلالت نهاد ، بعرض شاه رسانيد . عاقبت در ميان مريد و مراد مراتب قتل و استيصال دولت آن سيد نيكوبنياد قرار و استقرار يافت . لهذا در يوم يكشنبه نهم صفر المظفر ، صبحگاهى محمد شاه به تماشاى باغ نگارستان محفل‌آرا و از اسباب جلالت و دستگاه سلطنت در آن گلزار رشك افزا از هر نوع بساط خسروى آراسته صلاى عام درداد . . . ( در اين‌جا مؤلف شرح مبسوطى در حاضر شدن قائم مقام به حضور محمد شاه و سئوال و جواب آنها را داده ) و سپس چنين مىنويسد : از آن‌جائيكه تغير شاه نسبت به او بسيار بود ، خود از جاى جسته دست به خنجر برده و به سوى او دويده خنجرى به شانهء او زده فرمود او را گرفته و در سردابه حبس نمودند و جمعى را تعيين به شهر كرد كه خانهء او را ضبط كرده متعلقان و پسرانش را گرفت و به سياست رسانيد . به فرمودهء شاه دقيقهء خانوادهء او را برچيدند ، نه مالى و نه كاشانهء از او باقى بماند و خود او را در همان شب در سردابه : كرباس بسيار به حلقش كردند و به ضرب سنبهء تفنگ زدند تا نفسش قطع شد و نعش او را در شب به تخت روانى گذاشته و در شاهزاده عبد العظيم مدفون كردند . ماه‌جاه قائم‌مقام ، غروب نموده و كوكب اقبال ميرزا آقاسى از افق اقبال و فيروزى طلوع نمود . » ( نقل از كتاب سفرنامهء « رضا قلى ميرزا نوهء فتحعلى شاه » به كوشش « اصغر فرمانفرمائى قاجار » از انتشارات دانشگاه تهران به شمارهء 1157 صفحات 30 تا 35 . ) جالب اين است ، شرح بالا را كسى نوشته كه قائم مقام ، پدر و خاندانش را نابود كرده و آنان را دربدر ساخته است . ( مراجعه شود به كتاب آجودانباشى و ناسخ التواريخ جلد قاجاريه و روضة الصفاى ناصرى ) . ( 1 ) - صدر الممالك ، ميرزا نصر اللّه اردبيلى ، كه در شعر نصرت تخلص مىكرد و دم از عرفان و ادب مىزد در ايام وليعهدى محمد شاه ، مثل « حاجى ميرزا آقاسى » معلم اين شاه‌زاده بود و او -