مقتضى بود كه مرحوم قائم مقام صدارت كند چون او را به صوابديد جناب حاجى
هامش
معتمد الدوله به علت خصوصيت و اطمينان او بود كه ملحق گرديد و چنان خدمتى به ظهور رسانيد ( منظور گرفتارى پدر مؤلف سفرنامه است كه منوچهر خان ، در شيراز سلطنت فرمانفرما را بهم زده وى و برادرش شجاع السلطنه را دستگير و به طهران روانه ساخت . ) و همچنان نگاهدارى ( ركن الدوله ) كه ركن ركين پيشرفت امور سلطنت او بود و امورات ديگر به حسن تدبير او مىگذشت و چنان كارها را منظم و منسق كرده كه پايانى بر آن انتظام متصور نبود .
از عهد كيومرث كه بناى سلطنت در ايران شد ، چنان وزيرى با تدبير و دستورى بى - نظير به نظر ارباب بصيرت نرسيده ، الحق كه از جميع علوم و كمالات آراسته ، در علم عربيت و حكمت الهى استاد و در علم رياضى رايض ميدان بلاغت و استحضار ، عروض و قافيهاش در غايت فصاحت ، اشعار درى و تازيش در شاهوار و در و گوهر از افكار ابكارش پيوسته در كنار .
گويند كه پنجاه هزار شعر عربى با معنى و ترجمه از حفظ داشت . بارى با وجود كثرت مشاغل نهايت غرابت را دارد كه شخصى به اين قسم بتواند از هر علمى از علوم با بهره باشد . به جز قدرت پروردگار ، در اين آفرينش چيزى متحقق نمىشود .
خلاصه از هنگام حركت محمد شاه از آذربايجان تا پنجماه توقف در دارالخلافهء طهران ، قائم مقام به اقتدار گذرانيده به طريقى كه احدى بدون اذن وى قدرت رفتن خدمت محمد شاه را نداشته و محمد شاه بدون اذن او ، دينارى به كسى نداده . چنانچه اگر هم مايل به بخشش بود ، هر آينه موجب ملامت قائم مقام مىگرديد ، در اين موارد كه گرفت و گير قائم مقام از حد اعتدال گذشت ، جمعى دوستان به دو گفتند كه اينقدر بر پادشاه تنگ گرفتن و قدغن نمودن كه هيچكس نزد او آمد و رفت نكند و پادشاه معاشرت با احدى ننمايد درست نيست . عاقبت به تو كم مرحمت خواهد شد .
در جواب گفته بود كه اين امور سلطنت را پادشاه درست مطلع نيست ، چونكه اول دولت است مىترسم غافل شوم و غفلتى بهمرسد و كارهاى پخته خام گردد . و دلم به جهت زحمتهاى خودم خواهد سوخت .
بارى پادشاه را از رفتار قائم مقام كينه در دل بهمرسيده ، روزبروز بر كينه مىافزود و او برفتار خود برقرار بود ، تا اينكه به تحريك « ميرزا آقاسى نام ايروانى » مجهول النسب آن چنان وزيرى بىنظير را به قتل رسانيد .
مجمل از مفصل اينكه ، ميرزا آقاسى ايروانى مردى ديوانه و شرير ، مطلقا عقل در سرش جاى نگرفته و با وجود عدم عقل ، افلاطون حكيم را طفل دبستان خود محسوب نداشته و فاسد العقيدهء كه به هيچ وجه از مبدأ و معاد ، تصورى نمينموده از عرفانيت ، فقط به اسم تصوف قناعت و دعوى اين مرحله را به قانون سوفسطائى كفايت مىدانست ، در به دو حال از اجامر و اوباش ايروان محسوب مىشد ، به تقريبى در سن صبى با محمد شاه مجالس و شاه را در عدم امتياز كه مقتضى -