تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
شيخ سعدى را ديدم قدرى راست شد و فرياد كرد :
گل خوشبوى در حمام روزى * رسيد از دست محبوبى به دستم
به دو گفتم كه مشكى يا عبيرى * كه از بوى دلاويز تو مستم
بگفتا من گلى ناچيز بودم * و ليكن مدتى با گل نشستم
كمال همنشين در من اثر كرد * و گرنه من خاكم كه هستم
خان ميرزا باقر خان كه در تفكر و تعقل خود با كمال عجله و نهايت اضطراب گردش و كوشش مىكرد كه شايد جوابى كافى و عرضى وافى يافت نمايد و در هرسوراخ و ثقبهء مغز خود سرى فروبرده بود و چيزى پيدا نكرده بود كه قابل جواب اين خطاب باشد ، از ازدياد فكر با دو انگشت ، آن به آن ، دو لولهء بينى را فشار داده ، بعد انگشتان را به هم مىماليد و گاهگاهى سينه و راه خرخره را صاف مىكرد ، و دقيقه به دقيقه بلااراده دو دست را به طوريكه در شستشو به هم مىمالند به هم مىماليد . بعد از استماع اين نطق شيخ سعدى نظر محجوبانه و پراضطراب خود را كه اغلب در مذاكرات عادت شده - به زمين انداخته بود بالا كرده نگاهى با تبسم شيرينى به شيخ انداخته با دو دست اشاره به سعدى و عرض كرد : الهى ، شاهد از غيب مىرسد . جناب شيخ درست مىفرمايد . از ابتداى نوكريم به اصفهان حضرت و الا اسم پدرم را امام زين العابدين بيمار گذارده بود . از بس‌كه ظاهر مظلوم و نحيفى داشت . خود من هم در دستگاه مرحوم مشير الملك و بعد در استخدام حضرت و الا با حالت خست پدر بزرگوارم داراى هيچ مكنت و دولتى نبوده خيلى هم بىدست‌وپا و محجوب و باحيا بودم . خيال بعضى تعديات يا شركت در بعضى اجحافات را هم كه مىكردم ، پيش خود مىگفتم : العياذ باللّه ، هرگز اين حالات از من ناشى نخواهد شد . ابدا در ايذاى مسلمى شركت نخواهم نمود . يقينا در تمامى عمر به ملك و مال كسى دست‌اندازى نمىنمايم ولى آن ايام جوان‌تر بودم . تدين و حق‌شناسى جوان هم جوان است كم‌كم با اجزاء و چاكران حضور حضرت اقدس و الا محشور شده ، قبح بعضى مطالب از صفحهء ضميرم برداشته شده ، يواش‌يواش اين شده‌ام كه از استادم بهتر مىزنم ، و از معلمم خوبتر مىرقصم . اين است شرح حركات من و چنين است توضيح حالات من . ربنا عاملنا بفضلك و لا تعاملنا بعدلك . خطاب : عرايض مظلومين و اتمام امور حقهء مرجوعهء به خود را چه كردى آيا انجام دادى كارى را ، و به اتمام رساندى حقى را ؟ جواب : فردا تمام كرده به عرض مىرسانم و حتما فردا انجام مىدهم . صداى فرياد جمعى بلند شد كه خدايا امروز فرداى قيامت است و هنوز وعدهء فرداى منشىباشى موعدش نرسيده . خطاب : ميرزا باقر خان ، دربارهء تو به فضل و ترحم وعده مىكنيم اگر تو نيز به عهد خود با بندگان من وفا نمايى . قرار شد فردا متظلمين و عارضين كارشان انجام پذيرد و تكليفشان معلوم گردد تا تعيين مقام منشىباشى هم مشخص شود .
شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى ) — صفحة 333 | اقبال يغمايى