تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى ) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
جواب : نپه شركت اسلاميه كوچك‌كارى بود ؟ خطاب : البته ثروت مردم و پول عموم را در سوخت و خطر انداختن ، پارچه‌هاى مملكت خود را دو برابر گران كردن ، خود را در انظار داخله و خارجه مفتضح نمودن ؛ حاجى محمد حسين كازرونى را باد زير بغل انداختن ، ترياك كه عمده تجارت و دخل داخله است گنجيده زياد داخل كردن ، و رشتهء تجارت را به همزدن ، تنباكو و ترياك شركاى بيچاره را نيمه‌بها فروختن ، اگر دخلى در كمپانى باشد به جمع تجارت شخصى خود آوردن ، اگر ضررى پيدا شود پاى عموم ملت حساب كردن كوچك‌كارى نيست بلكه بزرگ خيانت و عظيم اقدامى است ! جواب : اى واى ، به ارواح پدرم همه علما و مردم تحسين اين كار مرا كردند ، در روزنامه‌جات نوشتند . اعيان و اركان كاغذ تحسين و آفرين فرستادند . ملت همه دعاگو و راضى بودند . نپه اينم حرف توش درآوردن ؟ خطاب : بلى اگر روزنامه‌جاتى در داخله بود كه معايب اخلاق و رذايل رفتار شما را بيان مىكرد يا اگر ملت احمق و خر نبود يا اگر اعوان و اركان غرض شخصى را كنار گذاشته كيفر اعمال در كار بود اين واقعات نبود ؛ بليطهاى شركت اسلاميه را چرا حالا كسى ثلث بها نمىخرد و نمىدهد . در اين گفتگو بودند كه ميرزا طغرل خان نزديك به جناب ركن الملك شده قدرى تسليت داده آقا - متحمل نشويد ، متغير نباشيد اينها مسأله‌اى نيست . واقعا چه‌قدر خوب گفته ملتفت باشيد ملاحت شعر تا چه اندازه است . جناب ركن الملك نپه من هم پريشب يك غزلى بر وزن غزل :
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز * ورنه در مجلس رندان خبرى نيست كه نيست
گفته بودم . مىبينى اين گرفتاريها از يادم برده ! خوب نپه بگو مال كيست . طغرل خان : آقا ، مال هاتف اصفهانى است مىگويد :
گر فاش شود عيوب پنهانى ما * اى واى به خجلت و پريشانى ما
ما غره بدين‌دارى و شاد از اسلام * كافر متنفر از مسلمانى ما
جناب ركن الملك قدرى سر خود را تكان داده عازم خواندن غزل و شعرى بودند كه يكى از عمله‌جات دوزخ به شكل ميرزا فتحعليخان آمد و به جناب ركن الملك عرض كرد پيغامات را عينا به حضرت و الا عرض كردم فرمودند خودتان تشريف بياوريد اينجا . جناب ركن الملك گفتند من ديگر پيش ظل السلطان نخواهم رفت و ذكرى نمىكنم . ابا و استنكاف شديدى اظهار كرده ولى از آنجا كه قلبا مايل بودند ، به هرزبانى بود ميرزا فتحعلى خان ايشان را برده به حضور رسانيد . جناب ملاباشى و ميرزا احمد منجم‌باشى را به پاى ميزان حساب طلبيدند . خطاب رسيد : زمانى كه استطاعت نداشتى و داراى هيچ‌چيز نبودى تقويم خطى نوشته مىبردى به تهران و از اركان به اين وسيله پول مىگرفتى ؛ نظرت هست ؟ با قوز پشت گردن و زبان كوبيده در دهان تبسمى كرده گفت : جواب : چه طوى ؟