تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
قبيحه چه بود كه داشتى . دائما يا حامى اشرار بودى يا هواخواه الواط ، هيچ مىدانى كه اشرار و اراذل محله بيدآباد از لران و پاچه ورماليدگان چه ايذايى كه به پشت‌گرمى تو مىكردند ؟ خانه‌اى نبود كه از دست آنان و واهمه مال و جان راحت داشته باشند . با هر متعديى همراه بودى و با هرمتخطى همراه مىشدى . ملك دهك شاهزاده جلالى كه راجع به سيد محمد باقر پسر برادرت بود چرا ضبط كردى ؟ امانات بيوه‌زنان و بيچارگان را كه غصب نمودى ، ملك زفره كه تيول و راجع به سلطان حسين ميرزاى پيره شاهزاده بود چرا گرفتى ؟ اى سيد جعفر اراضيى كه غصب نمودى و تعدياتى كه كردى اگر بخواهيم يك‌يك بيان نماييم چندين سال بايد در پاى ميزان بايستى و گوش دهى ! دست تعدى حاجى ثانى بيگ مباشر املاكت را به اندازه‌اى دراز كرده بودى كه دستى نبود كه از دستش به درگاه ما دراز نباشد ، و هرچه او بيشتر ايذا و اذيت مىكرد تو بيشتر احترامش مىگذاردى . جناب آقا رو كردند به ملك خطاب‌آورنده كه اين پيغامات را كه داده و اين مؤاخذات را كى جرأت مذاكره نموده ؟ ملك گفت : حضرت پروردگارى خالق موجودات ، خداوند بارى . جناب آقا بلندتر و واضح‌تر بگو ملتفت نشدم . ملك : خداى تو ، خالق تو ، پروردگار تو . جناب آقا فكرى كرده تأملى فرموده گفتند به ارواح خاك مرحوم حجة الاسلام ابدا نمىشناسمش . ملك : يا جعفر ، اين چه جسارتى است ، اين چه عبارتى است ، عظمت و قدرت اوست كه تمام موجودات را فروگرفته اين مقام مقام مؤاخذه و انتشار عدالت اوست . اين انكار چيست ، اين اظهار كدام است ! جناب آقا فرمودند مكرر بفرماييد اسمشان را . ملك : خداى عالميان ، خالق موجودات و جهان . جناب آقا : به قبر مرحوم حجة الاسلام گلاب ريخته‌ام كه آنچه فكر مىكنم هيچ همچو اسماء به خاطرم نمىآيد ، اصلا شناسايى ندارم ، ابدا نمىشناسم . بعد رو كردند به ميرزا رضاى محرر . فرمودند كه شما در كتابچه‌ها و ثبت‌هاى خود خوب ملاحظه و رسيدگى كنيد كه آيا چنين اسمى در آنجاها يافت مىشود ؟ خطاب مسطاب با نهايت شدت و غضب به مأمورين روز جزا رسيد كه بكشيد اين سيد مردود را در درياى آتش غضب ما . ببريد اين ملعون را در دوزخ شدت و سخط ما . ريختند عمله‌جات دوزخ با زنجيرهاى آتشين و عمودهاى مشتعل كه آقا را ببرند ، آقا از خر پياده نمىشدند . جناب آقا : به ارواح خاك مرحوم حجة الاسلام ، اگر قدم از قدم بردارم به هيچوجه نخواهم آمد ، مأمورين گفتند : ببخشيد كه اينجا اصفهان نيست كه ناز نماييد و قهر كنيد ، و پوستين را ول داده و به اندرون بدويد . جبرا كشيدند ، چندقدمى كه ايشان را بردند ،