جناب آقا رو كردند به لران و مشديان و الواط از كسبه و ساكنين بيدآباد . گفتند : آهاى بيغيرتها ايستادهايد و من را به اين افتضاح مىبرند ؟ كه يك دفعه ديدم جمعيتى از آنها دست به تختهء دكان و چماق و چوب قپان كرده هريك عربدهجويان حمله به عملهجات دوزخ كرده بىمحابا به هركس مىرسيدند مىزدند . من تا خواستم از ميان اين جمعيت رو به فرار نهم چماقى به گوشهء سرم خورده سر دهن باز كرده ، خون جارى شد . از شدت درد و وحشت از خواب بيدار شدم ، خود را غرق عرق ديدم . از روز چند ساعتى برآمده بود . از شدت وحشت اين خواب لرزه بر اندامم افتاد . مات و مبهوت با لرزش اعصاب در رختخواب قوهء حركت نداشتم . واقعا اين خواب طولانى در اين چند ساعت مراتب عظمت عالم روحانى را معلوم مىدارد و مكشوف مىكند . شنيدم در را تند و به شدت مىكوبند . مستخدمهاى كه بود آمد ، گفت : آقا فلان رفيق است و آن مونس شفيق كه هميشه انيس او بودى ، و جليس آن مىشدى . اشاره كردم تشريف بياورند . آمد . مرا در رختخواب افتاده و پريشان ديد .
مضطرب و هراسان گشت . ديدار او قدرى تقويت به وجودم داد . با ضعف و كمال نحف به او گفتم برادر توحش مكن كه تغيير حالت من از رؤياى عجيبى است كه ديدهام . گفت چيست ؟
برخاستم در رختخواب نشستم . چند ساعتى طول كشيد تا برايش نقل كردم . گفت عجب خوابى است كه تمام با واقع مقارن است و ابدا اغراق ندارد . ولى عزيز من مبادا اين خواب را به كسى نقل نمايى كه گمان مىكنند مقصودت ايراد و انكشاف قبايح اعمال آنها بوده . اذيتت مىكنند و صدمهات مىزنند . گفتم فلانى ، من اگر يقينى در مرابت حشر و عوالم نشر مى - خواستم اين خواب خود سندى معتبر و معجزهاى مجسم است . با اين حالت يقين چگونه عوالم روحانى را بيان نمايم و كتمان كنم . شايد راحتى خلق در آن منظور باشد و استراحت جمعى در اين مسطور . گفت در نشر و بيان اين چه فايده باشد ؟ خلق اصفهان كه صد چندان مىدانند ! اكابر و اعيان داخله هم كه بىخبرشان نمىتوان گفت ، مأمورين و ساكنين خارجه هم ممكنست گمان اغراق برند و يا تمسخر و تمضحك عنوان نمايند .
گفتم برادر عزيزم ، خارجه از اعمال و رفتار ما بهتر از باخبرتان ما مستحضر ، و گوشهگوشه و ذرهذره را خوبتر نگران و مخبرند . ماييم كه بيخبران و بىهمتان هستيم ! گذشته از اين بنده اين هفته عازم شدهام كه عيال و خانمان خود را برداشته در شهرى ديگر بروم و در مكانى پسنديدهتر سكنى گيرم . ملك و علاقهء خود را هم بعضى را فروخته ، و باقى را هم بين اقوام تقسيم خواهم كرد . گفت من هم به زيارت عازم و تا طهران همراه تو هستم ، در اين ضمن كليات شيخ سعدى را از طاقچه برداشته باز كرد ، اين غزل آمد و چشم ما را روشن كرد .
تن آدمى شريف است به جان آدميت * نه همين لباس زيباست نشان آدميت
اگر آدمى به چشم است و دهان و گوش و بينى * چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت