را مطمئن نموده است !
خطاب : مسعود ميرزا اينجا اصفهان نيست تا كى حالى نمىشوى ! اينجا مقام باز - خواست است . اين خطاباتست ، عرايض و تظلمات اهل اصفهان نيست . اين مؤاخذات است ، تشكى امورات نيست . اينجا صحراى محشر است گالارى عمارت باغ كاخ نيست .
چشم حضرت و الا در بين استماعات به ميرزا عبد الوهاب افتاد . با دست و چشم اشاره كردند جواب و اقدام آقايان چه شد چه كردى ؟ با دست و چانه اشاره كرد هيچ ، و به انگشتان فهماندند چطور ، و چندقدمى نزديك شد و گفت كار خراب است . گفتند مگر نديدى آنها را ؟
گفت چرا تمامشان را . گفتند كجا ؟ گفت تأمل بفرمائيد خدمتشان خواهيد رسيد . گفتند نزديك بيا بشنوم چه مىگويى . نزديك شده گفت مأيوس باشيد . گفتند براى چه ؟ گفت حضرات را ديدم كه در درياى آتش غضب الهى غوطهورند . گفتند مگر چه خبر است ؟ گفت بهبه هنوز نفهميدهايد كه مقام انتقام و روز قيام قيامتست ! ! ، حضرات احضار شدند و به كيفر خود رسيدند ، و تعجب در آنكه بعضى تقصيرات را نيز راجع به حضرت و الا نمودهاند . گفتند چى ميگى ؟ گفت چنين است كه مىگويم ديگر خود دانيد .
خطاب : مسعود ميرزا اينجا ايران نيست و تعلقات امور دنيوى منتفى است . تحريكات اين و آن به كار نمىخورد . صد كاغذ اگر به طهران بنويسى يا هزار محرك اگر به شهرهاى ايران روانه نمايى ، يا كرورها به آقايان بلدان تقسيم كنى تدبيرات ما را نمىتوانى جلوگيرى نمايى و تنبيهات ما را نمىشود بىمورد گذارى . مسعود ، مىخواهى اسرارت را تمام اظهار دارم و افعالت را همه انتقام كشم .
چون از نوكران و پيشكاران خود كسى را نيافته از آقايان و تدبيرات خويش ثمرى نبرده مأيوسانه با عجز و انكسار و لابه و اضطرار عرض كرد :
هيچ چنين خواهشى را نخواهم و ابدا اين افتضاح فاحش را چشمداشت ندارم .
خطاب : مگر وقتى به حكومت اصفهان آمدى دارائى خود را تحديد نكردى ؟ مگر جز داراى هيچ بودى ؟
جواب : چنين است .
خطاب : ترا پسر سلطان ايران نكردم ؟
جواب : چرا .
خطاب : پيشكاران و نوكرهائى مثل صاحبديوان و صارم الدوله و بنان الملك و مظفر - الملك و مشير الملك و غيره و غيره به تو نداديم ؟
جواب : چنين است .
خطاب : نوكرى مثل ابراهيم خليل خان زرنگ و كاركن نداشتى ؟
جواب : ترك هم بود .
خطاب : اول ملاك نشدى ؟
جواب : اگر مؤاخذات تو بگذارد .
شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى ) — صفحة 326
مساهمون: اقبال يغمايى
ص٣٢٦