برگردانيديم كه به شهرهاى ديگر برده بفروشيم و وارد اصفهان ننمائيم كه ضرر ببريم . سرما و طول راه تمام گوسفندان ما را كشت .
گفتم : چقدر مطالبهء خسارت كردند ؟
گفت : درست ملتفت نشدم ولى گفتگوى پنجاه و شصت هزار تومان بود .
گفتم : اهالى اصفهان چطور ؟
گفت : آنها نيز زياده از صد هزار تومان خسارت گرانى گوشت را از آقا مىخواستند .
گفتم : خوب ، مختصر بگو كه چه شد .
گفت : هيچ ، آقا را نيز به همقطارانشان ملحق كردند .
گفتم : آقاى امامجمعه احضار نشد ؟
گفت : چرا . عدهء كثيرى به ايشان آويخته بودند و بيشتر اجحافات نوكرها و تعدى ظلم مستخدمين او را دنبال داشتند .
گفتم : بالاخره چه شد ؟
گفت : من چندان مستحضر نشدم . همينقدر فهميدم كه اغلب تقصيرها را راجع بكارگذارى حكومت كردند و عدهء كثيرى هم از آقايان را به مالك دوزخ سپردند .
در ضمن مذاكره چشم به پاى ميزان حساب دوخته بودم كه آيا كى ظل السلطان تشريف فرما مىشوند . از دوردست محشر ديدم ازدحامى است ، و گرد و انقلابى . خوب نگريستم .
ديدم كوكبهء جلال و موكب اجلال است . شاهزاده در كالسكهء چهاراسبه ، يكى از پيشخدمتها در جلو كالسكه نشسته ، ده سوار قزاق ايرانى با ياور آنها غلامرضا خان مهاجر ، عقب كالسكه مىتازند . زياده از ده پانزده نفر ديگر پيشخدمت و مستخدمين شخصى دنبال كالسكه افتاده مىآيند . از دور بطورى كه نمايان بود چند عريضه و شكايتنامه بعضى در دست داشتند كه ياور قزاقها از آنها مىگرفت ، ولى ملتفت نمىشدم كه جواب آن بيچارهها چه مىشد . بارى ، كالسكه رسيد . دم ميزان حساب ايستاد . درب كالسكه باز شد . قاآنى را ديدم كه در نزديكى ميزان ايستاده با صداى بلند و آوازى دلپسند مىگويد :
تعويذ بگوييد كه شد اهرمن از چاه * لاحول بخوانيد كه غولك بدر آمد
خطاب : اى مسعود ميرزا ، اين صحرا و مخلوق نامتناهى را ملاحظه نما ، و اين فضا و ازدحام نامعدود الهى را نظر كن كه تمام حاضر ايستاده ، براى دادن محاسبات اعمال خويش آمادهاند . آيا مؤاخذات و كيفر و مجازات امروز را بتصور راه مىدادى ، و اين هنگامه را به تخيل همراه مىكردى ؟
حضرت و الا دستى به چشم و صورت ماليده ، مثل كسى كه از خواب برخاسته خميازه كشيده نظر به اطراف محشر انداختند و در مشاهدهء آن خود را باختند . فرياد كردند جليل آقا خان پيشخدمت را كه آب آب ! جليل آقا ندا در داد اين صحراى محشر است گلكارى باغ نو نيست . قدرى بيشتر هوشيار شده با اضطراب و پريشانى صدا زدند صاحبديوان ، شخصى به گوشش گفت : حضرت و الا ، در محل مخصوص ايشان را ملاقات مىكنند . فرياد كرد مشير الملك .