يا در زيارت يا در خيال حج ثروت خود را بملكى ديگر و خاكى مخالف مىبرند ، تمام مىكنند و با كمال فقر و قرض مراجعت نموده ، بيچارهها دلخوش هستند كه زيارت كردهايم ، و تكميل عبادت كردهايم . ولى كداميك از شما وعظ و نصيحت به اين يك مشت بيچاره نمودهايد كه دستگيرى و رعايت فقرا الزم و پراجرتر است . نعم ما قال :
عبادت به سجاده و دلق نيست * طريقت بجز خدمت خلق نيست
اين تحريكات و حرفهاى شماست كه ترقى ملت را مانع مىشود ، فقر و پريشانى و ذلت و پشيمانى مىآورد . به قانون صحيح و بيان صريح محمدى ( ص ) و قرآن ثابت و واضح است كه در صورتى حج واجب و زيارت به موقع است كه يك فقير و ضعيف و گرسنه و نحيف در همسايگى يا در بلد شما بلكه در تمام ملت اسلام و ايران نباشد .
بيچاره اين دو برادر بر خاك افتاده تضرع بسيار و التماس بيشمار نمودند كه : بارالها گناهان ما معلوم است و خطاهاى ما مكشوف ؛ ولى ما در گروه علماى غافل و كرورها فضلاى جاهل دو تن بيش نيستيم ؛ آنها نيز دخالت داشتند و مراتب جهالت را مىآراستند .
خطاب : مؤاخذات ما بر نوع شماست ، ولى ايرادات نوعى بر افراد اشخاص نيز وارد است . كيفر همقطارانتان داده شده و مىشود . در دوزخ و درياى غضب ما بنگريد تا مشاهده نماييد كيفر رفتار و مقامات انتقامات را . گويا حجب برداشته شد و عوالم سدود انداخته شد .
فضاى بىمنتهاى دوزخ پيدا گشت . در شعله شديده و زبانههاى عديده و در سطح و قعر جهنم خوب نگريستم . اغلب يا پيشوا مىديدم يا آقا ، يا واعظ مشاهده مىكردم ، يا ملا و حجة الاسلام ديدم .
قدوة الانامها ملاحظه كردم . از اين مشاهده و معاينه و به مشاهدهء حالت اغلب منقلب شد ، و اكثر مضطرب گرديدند . باز به حالت اوليه مراتب دوزخ غيرمريى گرديد .
خطاب : ديديد و مشاهده كرديد كه بدانديش به سزاى خويش مىرسد ؟ گفتند : خدايا ، آنچه بايد ببينيم ديديم ، و آنچه بايد به تقصيرات خود معترف هستيم .
در اين بين يكى از دوستان صميمى و ياران قديمى را كه چندى در مسافرت و سياحت رفته بود ديدم . به طرف او دويدم . دستش را گرفتم . گفتم : جانم ، عزيزم ، در اين مدت مسافرت چرا يادى از ما نكردى ، كاغذى ننوشتى ، بريدى نفرستادى كه حالا در اين صحراى پرغوغا بايد يكديگر را ملاقات كنيم ، و از حال هم مستفسر شويم . بناى درددل را گذاشت و شرح بيان سرگذشت مدت مفارقت خود را نمود . مدتى صحبت كرديم و سرگرم محبت بوديم . يك وقت شنيدم ندايى رسيد ظل السلطان و كارگذاران اصفهان .
سر بالا كردم و افسوس خوردم كه چرا ملتفت مؤاخذات از علماى ديگر نشدم . از رفيق پهلويى پرسيدم حال دو برادر چه شد ، و با ساير آقايان اصفهانى چه كردند ؟ گفت من فقط در وقتى كه از شيخ مرتضى در باب حرام كردن گوشت در رمضان سنهء 1316 مؤاخذات مىكردند و گلهدارانى كه به آن واسطه گوسفندهايشان در سرماى زمستان تلف شده بود به او آويخته بودند ، و غرامت ضررهاى خود را مىخواستند ملتفت بودم . گفت چرا تلف شده بودند ؟ گفتند ما چون در خارج شنيديم كه گوشت را علما حرام كردهاند گوسفندهاى خود را