اعظم اقدس و الا ظل السلطان ارواحنا فداه چه مىكردى ؟ آيا فريب نمىخوردى ؟ در اين ضمن تمام حضار محشر از اصفهانيان و عالمين و مطلعين دفعتا واحدتا با صداى بلند و آوازى مخلوط با تضرع فرياد كردند كه : الهى ، شيخ راست مىگويد و از تمام اقوال او اين را بهتر مىدانيم و شهادت مىدهيم .
خطاب : يا شيخ ، اگر اين شهادت عامه نبود امروز به شدت سخط و نهايت عذاب ما و اصل مىشدى و اكنون با اين حال عفو و اغماض ما و ترحم ما شامل حالت شده ، على العجالة نه به عذابى معذبت مىداريم ، و نه به ثوابى مفتخرت مىسازيم .
اشك شيخ جارى شد و به خاك سوزان محشر افتاد و با نهايت عجز و انكسار عرض كرد : الهى ، مىترسم و وحشت دارم كه به وعدهء كريمانهات نگذارند رفتار فرمايى ، و از اين راى رحيمانهات بازدارند كه باز سخط و عذابم فرمايى . الهى به نعمتهاى وافرت اين بدن به ناز پرورده شده طاقت شدتهاى غضبت را ندارد .
خطاب : يا شيخ ، عفو و اغماض ما بازگشت ندارد . خاطر آسودهدار .
جواب : بارالها اگر مفسد بگذارد .
خطاب : يا شيخ ، بگو وحشت تو از چيست و اضطرابت از چه سبب است ؟
جواب : خدايا در درگاه تو جز صدق و راستى نمىتوانم عرض نمايم و هرهراسى كه دارم به تو بايد پناهآور شوم و پناه به ذات پاكت آورده عرض مىنمايم : شخص سابق الذكر لا بد در هرنقطه مفتش ، و در اين صحرا هم در هرگوشه وقايعنگار و خبرنگار دارد . مىترسم از واقعه مستحضر گردد ، و به هرقسم و تدبيرى كه باشد خاطر خداونديت را از اين عبد ذليل برنجاند ، و يا ازدحام محشر را بر ضدم بشوراند كه باز هريك به حرفى يا هركدام به مقالى پاپيچم شوند و باعث گرفتارى و عذاب ابديم گردند .
خطاب : اى شيخ ، ادراك شما نوع بشر محدود است و وحشت و ترسى كه بالاتر از ادراك خود ديديد همه نوع مضطرب و مقهور او هستيد ولى معلوم است كه هنوز شناسايى كامل در مراتب الوهيت ما پيدا نكردهايد كه نوع انسان خواه ظل السلطان ، خواه هرشاهزاده و خانى ديگر باشد ، در تحت تقديرات و خواست ما منكوب و ذليل و خوار و ضعيف است اينست كه عالم خلقت به اسباب است و الا كيفر اعمال را قدرت ما به هرلباس باشد اجرا مىدارد .
جواب : الهى چنين است كه مىفرمايى .
خطاب : ولى يا شيخ ، با اينهمه گويا تو هنوز هم با ظل السلطان سروسرى دارى كه اسم او را در بارگاه ما هم به شوكت و احترام ذكر كردى .
جواب : الهى خوف و وحشت باعث ملاحظههاى مذكوره مىباشد .
خطاب : ببريد شيخ را كه بيش از اين مجال نيست .
شيخ را بردند و در مقام معهود مقيمش نمودند .
منادى ندا در داد : ميرزا محمد هاشم چهار سوقى . فراشان قدرت الهى او را در محل ميزان حساب حاضر نمودند . باز اضطراب فوق العاده مرا فروگرفت كه آيا با اين شخص
شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى ) — صفحة 311
مساهمون: اقبال يغمايى
ص٣١١