در نظر علما موافق قانون شرع نبود شيخ فضل اللّه مورد طعن و قدح مردمان قرار گرفت . اما وى دليرتر از آن بود كه بدين گفتهها بينديشد و اعتنا كند ؛ و هم او شكوه الدوله را به عقد حاج سيد ابو القاسم امامجمعه تهران درآورد .
كار زشت و نارواى ديگر شيخ ، فروختن زمينهاى مخروبه وقفى و قبرستان كهنه نزديك مدرسهء خازن الملك متصل به امامزاده سيد ولى به بانك استقراضى روس بود . توضيح اينكه روسيه مايل به ايجاد و گشايش شعبه بانك در بازار بود . براى عمارت ، زمينهاى مدرسهء مخروبه وقفى و قبرستان كهنهء كنار آن را پسنديد ، و دلالان به خريدارى آن فرستاد . همهء علماى روحانى فروختن زمين وقفى را ، بالاخص به بيگانگان غيرمسلم ، گناه فاحش شمردند ، اما شيخ فضل اللّه كه خويش را به علم بالاتر از ديگر علماى روحانى مىپنداشت آنهمه زمين را علىرغم مخالفت شديد مجتهدان به هفتصد و پنجاه تومان فروخت و مسؤول بانك استقراضى عدهاى را به هموار كردن زمين و بنا كردن عمارت گماشت . علما به مشير الدوله وزير خارجه و مشير السلطنه وزير داخله بر اين معامله سخت اعتراض كردند ، و چون كسى به شكايت ايشان نپرداخت خود به فكر جبران و كوتاه كردن دست متجاوز افتادند .
بعدازظهر روز شنبه آخر ماه مبارك سال 1324 ، حاج شيخ محمد واعظ بر منبر رفت و با لحن و بيانى هيجانانگيز حرمت دستاندازى بيگانه را بر گورستان مسلمانان و زمينهاى وقفى شرح داد . حاضران در مجلس وعظ چنان به خشم آمدند كه پرخاشگرانه بدانجا رفتند ، و در مدتى كمتر از دو ساعت همه عمارت را ويران كردند ؛ و دولت به فرمان شاه غرامت آن را داد .
شيخ فضل اللّه در مبارزهء مشروطهخواهان با استبدادطلبان ، در آغاز با آزاديخواهان موافق و همراه بود ، اما ديرى نگذشت كه از مشروطهطلبان گسست و فرمانبر محمد على شاه و همدست عين الدوله شد ، و گستاخى را به جايى رساند كه عالم خوشنام معروف ملا محمد كاظم خراسانى را تكفير كرد . و هم او عامل واقعه توپخانه بود . توضيح اينكه روز يكشنبه هشتم ذىقعدهء 1325 گروه كثيرى از مردمان جاهل و بىخبر پايتخت ، به تحريك شيخ فضل اللّه و حاج ميرزا ابو طالب زنجانى و اكبر شاه و شيخ محمد آملى و طالب الحق براى ترساندن آزاديخواهان و تظاهر عليه آنان در ميدان توپخانه ( ميدان سپه كنونى ) جمع آمدند ، و برخى از ملايان در بدگويى از مشروطيت سخن گفتند . در آن ميان ميرزا عنايت صراف زنجانى كه جوانى برومند و از شيفتگان آزادى بود تحمل آنهمه بدگويى را نكرد و زبان به پرخاشگرى گشود . به اشارهء سران غوغاگران ، چند تن از جاهلان او را قطعهقطعه كردند و جسدش را بر درختى آويختند .
اعتماد السادات پسر نقيب السادات روضهخوان پس از كشته شدن ميرزا عنايت با قلمتراش خود چشمان او را بيرون آورد و در حالى كه بدين زشتكارى مىباليد گفت : اى مردم ، روز محشر در خدمت جدم گواهى دهيد كه من اول كس بودم كه چشمان يك مشروطهخواه متعصب را از جايش كندم !
گفتنى است كه اعتماد السادات جوانى خوشسيما و خوشاندام بود ؛ پس از ارتكات
شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى ) — صفحة 291
مساهمون: اقبال يغمايى
ص٢٩١