تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
دولت نموده ، مجتهدين را دعاى بسيار نموده ، دو ساعت به غروب ، مجلس به هم خورده ، مردم متفرق گرديدند . چاكر محتسب الملك * * *

راپورت چهارشنبه 26 شهر صيام 1324

مسجد شيخ عبد الحسين جناب آ سيد جمال وعظ كرد . اول آيهء امانت را خواند ، بعد مسألهء نجاسات را خواند كه نجاسات چهار قسم است : اول نجاسات ظاهرى ، دوم نجاسات معصيت و ظلم . سوم كسى كه به امانت مردم خيانت بكند ، بعد گفت حضرت پيغمبر ( ص ) به امت فرموده كه : شما شش چيز را ضمانت بكنيد ، اول اينكه دروغ نگوييد ، بعد از اينكه شماها اين ضمانت را به عمل آورديد من هم يك ضمانت براى شما مىكنم كه برويد بهشت . بارى ، يك روز يك جوانى آمد خدمت حضرت رسول ( ص ) . عرض كرد كه من گناهكارم ، مرحمتى بكنيد كه من توبه كنم . حضرت فرمود ، برو دروغ نگو . جوان آمد منزلش ، گفت : پيغمبر فرمود من دروغ نگويم ؛ شراب مىخورم ، چه مىكنم ، چه مىكنم ، دروغ نمىگويم . اول آمد شراب بخورد ، بعد گفت من شرط كرده‌ام دروغ نگويم ؛ فردا اگر از من بپرسند ديشب چه كرده‌ام نمىتوانم دروغ بگويم ، پس شراب هم نمىخورم ، و كذا ، و هكذا . ديگر هيچكارى نكرد . پس معلوم مىشود دروغ گفتن كليد تمام معصيتهاست . آخر به بينيد فرنگيها به قول امام ما رفتار مىكنند و ما نمىكنيم . مثل اينكه مىروى از فلان فرنگى چيزى بخرى ، مىگويى : صاحب ، چند ؟ مىگويد : بيست و پنج تومان . ديگر سؤال و جواب نمىكنند ، يا بايد بخرى يا بايد حرف نزنى . اما فلان شيخ كه نماز جماعت مىخواند چه مىكند ، مىروى فلان چيز را از او بخرى ، مىگويد چهار هزار دينار بيست دفعه او قسم حضرت عباس مىخورد ، بيست دفعه تو ، آخر هم به سى شاهى مىخرى . تا دو چيز نباشد كار ايران درست نمىشود يكى صداقت ، يكى آزادى . معنى صداقت چه چيز است ، وقتى كه بنا شد صداقت باشد هيچوقت معصيت نمىشود ، يكى هم آزادى ، بعد آيهء حب وطن را خواند كه پيغمبر ما مىفرمايد هركس حب وطن را بخواهد مؤمن است . معنى آزادى اين است . مثلا بچه يتيم مىشود ، زن پدر چه‌جور رفتارى مىكند ، اما وقتى كه مادر داشته باشد ، پدر داشته باشد آزاد است . اگر ناخوش بشود طبيب مىآورند ، دوا و غذا تا وقتى كه خوب بشود . مثلا هرچه خوب باشد مال بچه است . در ضمن او را تربيت مىكنند ، مكتب برو ، درس بخوان ، مشق بكن ، چه بكن ، آن‌وقت آزاد است ؛ چه هست ، چه هست ؛ پس ماها به منزلهء اولاد هستيم ، نسبت به شاه . هيچوقت پدر خوشش نمىآيد كه اولادش هرزه بشود ، هيچوقت نمىخواهد بد شود . پادشاه هم همين‌طور . پس معلوم مىشود ما مردم اسير هستيم . چطور ؟ همانطورى كه طفل بىمادر به دست زن پدر ، ما هم همين‌طور اسيريم . اما پادشاه از همهء ماها اسيرتر است مثل اينكه ماها دشمن داريم ، او هم دشمن دارد . مثلا فلان مرد بيچاره اول زنش با او دشمن است ، چطور ؟ بيچاره مىرود ،