تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
صدا آمد بس است . دوازده من گندم شد برمىدارد و مىآيد بيرون ، مىبيند همان قبرستان است ، مىرود به منزلش . همان گندمها را آرد مىكند ، قريب بيست سال گذران مىكند . هر چه مىخورند تمامى نداشته ، تا اينكه يك روز عيالش مىپرسد اين چه گندمى است كه تمام شدنى ندارد ؛ آقا محمد مهدى جواب مىگويد : گندم بهشتى است . بعد از آن تمام مىشود . بعد جناب آقا سيد جمال فرمودند آن نان غير از نان ماهاست . اين مخلوق ديگرى هستند . بارى ديگر رفتند سر روضه . محض اطلاع عرض شد . * * *

راپورت يوم دوشنبه 24 شهر رمضان المبارك 1324

امروز در مسجد شاه جمعى از طلبه و سادات جمع شده بودند . داشتند مشورت مىكردند كه بروند در مسجد آ موسى به تحريك بعضى از آقايان ، آ سيد جمال واعظ را بكشند از منبر پايين و مفتضح بكنندش ، به جهت آنكه ديگر بالاى منبر از آقايان بد نگويد . چاكر در كنار اينها ايستاده بودم . گوش به صحبت اينها مىدادم . بعد اينها كه خيال حركت را داشتند ، كه يك سيدى رسيد به اين اشخاص ، ملتفت شد كه اينها چه خيال دارند ، بعد به دليل و برهان اين اشخاص را از اين خيال برگردانيد . چاكر اسماعيل * * *

راپورت دوشنبه 24 شهر صيام 1325

مسجد شيخ عبد الحسين آقا سيد جمال وعظ كرد ، صحبت از نجاسات بود . مطلب را كشاند به اينكه چهار چيز است كه باعث آبادى مملكت است . دوباره مطالب نجاسات را بيان كرد كه اول نجاسات ظلم است . مثلا چطور ظلم است ؟ اين‌طور كه بايد فلان آدم حمام پاك و تميز داشته باشد ، اما حمام عمومى بايد سالى يك‌مرتبه هم خالى نشود . مردم ، اين كار كه با سلطان نيست ، با حاكم است . همين‌طور كه خودش تميزى مىخواهد بايد براى مردم هم بخواهد . آخر مردم ، ببينيد اين دكانهاى ديزىپزى مثلا پنجاه سال يك‌دفعه هم ديزىها را عوض نمىكنند ، مگر اين بندگان خدا كه ديزى مىخورند نبايد پاك باشند ، آخر تمام اينها توليد ناخوشى مىكند ، كله‌پزيها همين‌طور . بارى ، بايد حاكم حكم بكند كه اقلا ماهى يك‌دفعه عوض بكنند ، زير آب حمام‌ها را بزنند ، مثلا يك روز يك نفر يهودى آمد ، پرسيد كه پيغمبر از دنيا رفته ، جانشين او كيست ؟ گفتند : ابو بكر ، آمد پيش ابو بكر ، پرسيد شنيده‌ام على جانشين پيغمبر است ، پس كجاست ؟ من چهار مسأله دارم مىخواهم بپرسم تو جواب مىدهى ؟ گفت : بلى . بعد صحبتى كرد با ابو بكر ، گفت تو دست‌نشاندهء مردمى ! ابو بكر متغير شد . عاقبت گفت كه چهار مسأله كدام است ؟ يهودى گفت اول اينكه مكان خدا كجاست ؛ دوم اينكه بهشت بقدرى بزرگ است كه تمام عالم توى او جا مىگيرد ، پس جهنم كجا مىرود ؟ سيم اين است كه مىگويند