حضرت امير مىرفت نان و خرما و بعضى مأكولات ديگر توى دامن مىريخت و مىبرد به يتيمها مىداد و يتيمها را دور خودش جمع مىكرد ، نوازش مىكرد . مردم ، كدام يكى از ماها اينجور كارها را كردهايم ! آخر اگر نگويم طاقت نمىآورم . مردم ، آخر ماها از يهودى ، از نصارا ، بدتر شدهايم . عدالت آفاق تا آفاق خارجه را گرفته است ، چه جهت دارد ؟ جهتش اينست كه عدل و داد مال ماها بوده ، آنها ضبط كردهاند . براى اين است كه مواسات با هم مىكنند ، به مردم گلوله نمىزنند ، آنوقت مير پنجى ، مير ششى به او مىدهند ، مثل همين آدم كه فعلا تصور مىكنيد و مىبينيد و الحال در وسط اين مسجد نشسته است ! كداميك از ماها با او همراهى مىكرديم ، نه اينكه اين بدبخت فلكزده براى خاطر عدالت و دين شماها گلوله خورده است . اى بىمروت مردم ، بىانصافى تا كى ، تا چند ، تا كى به فكر خودتان نيستيد ، تا كى رحم نمىكنيد ، فردا بچههاى ما هم يتيم مىشوند ، آخر مردم برويد توى بازار مرغىها و سبزه ميدان ببينيد چند نفر بچه مثل تولهسگ توى سوراخها خوابيدهاند . اين عدالت است كه ما به جهت اطفالمان هرروز يك نوع معلم بياوريم و اين طفلها اينطور باشند ، ماها ده رنگ خورش و جوجه و پلو بخوريم و اين زنهاى بىباعث و يتيم شام نداشته باشند ! مگر به جهت حضرت امير جوجه و پلو و نان فرد اعلا قحط بود ، نبود ، اما على عليه السلام كار محض رضاى خدا مىكرد . صحبت خيلى از مصيبت حضرت امير ، بعد از مصيبت ، دعا به وجود مبارك اعليحضرت همايونى . محض اطلاع خاطر مبارك عرض شد .
چاكر عباسقلى
* * *
راپورت تاريخ يكشنبه 23 شهر رمضان المبارك 1324
مسجد آقا سيد هاشم در دروازه قزوين . بعد از نماز ، جناب آقا سيد جمال رفت بالاى منبر .
خطبهء اول فرمودند گفتگوى معاشرت با خلق ، و از معاد حرف مىزدند . از آن جمله گفتند : در زمان مرحوم آقا محمد مهدى نراقى اعلى اللّه مقامه قحطى شد در كربلاى معلى . آقا محمد مهدى مىرود از دست پريشانى به سر قبر حضرت امير المؤمنين شكايت مىكند كه چند روز است كه من با اهل و عيال گرسنه هستم . خوابش مىبرد . در عالم خواب مىبيند او را . حضرت فرمودند مىروى در وادى السلام در سر فلان قبر مىايستى و صدا مىزنى اى صاحب قبر ، بيرون بيا . بعد از آن بيدار مىشود . مىرود به همان دستور العمل در وادى السلام . در سر قبر مىايستد و صدا مىزند . جواب مىگويد : اى فلان پسر فلان ، داخل شو در قبر . وقتى داخل مىشود مىبيند خيابانى باصفا و باغ بهشتآئينى به نظرش جلوه مىكند . در آنوقت مشاهده مىكند يك شخصى آمد نزد او . گفت پدر تو دوازده من گندم از من طلب دارد مىخواهى گندمها را به تو بدهم ، نمىخواهى در عوض هرچه مىخواهى بدهم . در جواب مىگويد : عيال من گرسنه ، من گرسنه ، همان گندم را بدهيد . بعد مىگويد ظرفت را بگير گندم را بدهم ، مىگويد ظرف ندارم ، گوشهء عبا را مىگيرد ، مىبيند از آسمان گندم مىريزد ، آنقدر ريخت ، يكمرتبه