تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 529

مساهمون:

ص٥٢٩
ميغلطاندند و چشم را ميبستند و بعد از باز كردن ، صدى نود بلكه صدى صد عمل كامل بود . در صورتى كه كحالهاى فرنگ رفته چون عمل و تجربهء زيادى نداشتند ، گاهى چشم را خراب ميكردند و مجبور ميشدند يك مرضهاى توهين‌آميزى هم ببدبختى كه گرفتار كم‌تجربگى آنها شده بود نسبت بدهند . يكى از آنها يك چشم بيچاره‌اى را كور كرده بود هرجا مينشست ميگفت سفليس داشته و باين‌جهت معالجه نشده است در صورتى كه چشم ديگرش را يكى از قينرىها ميل زد و بىعيب تحويل داد . اسم دكتر كوركننده را باحترام دكترهائيكه از اين خانواده فعلا در اين شهر دكترهاى مبرزى هستند ذكر نميكنم . كحالها اكثر ساوه‌اى بودند و تراخم را هم با دواهاى قولق خود معالجه ميكردند و اگر پلك خيلى كلفت شده بود و حاجت به عمل داشت ، با حب قند آن را ميتراشيدند و مرهم ميگذاشتند و علاج مينمودند .

دندانسازى

دندانسازى در ايران هيچ نبود . اطباء و جراحها بمعالجهء لثه ميپرداختند و اگر حاجتى بدندان‌كشى پيدا ميشد ، بدستور طبيب سلمانيها به اين كار ميپرداختند . ناصر الدين شاه در سفر دوم خود بفرنگ يكنفر دندانساز هم بايران آورد و بعد از چندى دكتر هبنت جانشين او شد ولى عامهء مردم هنوز بگذاشتن دندان عاريه عادت نداشتند و حتى از اعيانهم كسى رجوعى به اين دكتر نميكرد . سلمانيها همچنان بدندانكشى خود مشغول و با كلبتين‌هاى ساخت اصفهان كار خود را بدون هيچ تزريق انجام ميدادند و بعضى از آنها واقعا زبردست بودند . در سى سال قبل كه دندانساز زياد و كمتر كسى از شهريها براى دندان‌كشى بسلمانى رجوع ميكرد ، وقتى براى سركشى بعلاقهء ساوجبلاغ رفتم ، ده بيست روزى آنجا ماندم ، دندانهاى من پيوره داشت و دكتر استمپ آلمانى دكتر دندان من بود و مثل تمام مبتلايان به اين مرض هرچندى يك بار يكى از دندانهاى من با كلبتين فرنگى و تزريق قبلى شهيد ميشد . در مدت اقامت ده ، نوبت بدندان عقل من رسيده و خيلى عذابم ميداد . يكشب تا صبح نخوابيدم ، صبحى گفتم اسبها را حاضر كردند كه فقط براى همين عمل يكشب در راه بخوابم و به شهر بيايم و خود را از درد خلاص كنم . رحمن نام دلاك ده كه گاوبندى هم داشت ، نميدانم براى چه‌كار زراعتى آمده بود مباشر را ملاقات كند شنيد كه من براى كشيدن دندان ميخواهم به شهر بروم به منزلش مراجعت كرد و كلبتين خود را برداشت و آمد . يكى توى اطاق آمده گفت رحمن كارى دارد گفتم بيايد . از در وارد شد در حالى كه كلبتين خود را در دست داشت گفت شنيده‌ام براى كشيدن دندان ميخواهيد به شهر برويد ، من در اين كار مهارت زيادى دارم . من ابتدا خيلى انكار كردم و گفتم دندان آخرى است و خيلى مشكل است گفت برعكس اين دندان دو ريشه بيشتر ندارد و چون دندان بيكاره‌ايست خيلى محكم هم نيست . همين چند كلمه حرف منطقى و قوت نفس و اعتماد بعملى كه جوان سلمانى دهاتى از خود ظاهر ساخت و اصراريكه كرد اعتماد در من ايجاد نمود . لگن آوردند به مجرد گشودن دهان بفاصلهء نيم دقيقه