مزارع گرديد . من هم از گردش كوتاه نميآمدم و با رفقا اكثر روزها ببهجتآباد و قلمستان و يوسفآباد يا دولاب ميرفتيم و گاهى بيرون دروازهء بهجتآباد از خيابان سمت راست ميپيچيديم ، در ميدان جلو آسيا ، اسببازى هم ميكرديم . اسب خوب در طويلهء ما چندتائى يافت ميشد ، از جمله اسبى بود كه برادرم آقا ميرزا رضا به پنجاه و سه ليره عثمانى ، صد و شصت تومان ، خريده بود . اين اسب را مير مطلب امين التجار كردستان از ايل جاف خريدارى كرده بود و ببرادرم مايهكارى فروخت ، واقعا اسب زيبائى بود ، رنگش قزل ، سالش پنج ، دم پرپشت را خيلى بلند نگاه ميداشت و بر زيبائى عقبش ميافزود ، سينهاش فراخ و سر و گردن متناسب و بسيار خوشنشان و خوشيال و كاكل بود .
عقدكنان
در اين بهار عقدكنانى هم در خانهء ما اتفاق افتاد ، خير النساء خانم خواهرم تازه از بستر بيمارى سرپا شده بود كه بين او و ميرزا مصطفى پسر حاجى ميرزا رضاى لشكرنويس تفرشى مزاوجت اتفاق افتاد .
بقول ميرزاى جلوه آخوند سيد على اكبر بمناسبت همولايتى بودن با خانوادهء داماد و حاجى ملا شكر اللّه لواسانى پدرشوهر خواهر داماد ، براى اجراى صيغهء عقد آمدند . اينروزها بواسطهء گران شدن زندگى مردم تا ميتوانستند كمر مخارج مستحبى اين قبيل مجالس را درز ميگرفتند و كوتاهش ميكردند . باوجوداين در آنجا كه اختيار كارها با زنها بود ، چارهاى جز اجراى تمايلات آنها نداشتند .
اختلاف والى و وزير
آب مستشار الملك با ركن الدوله بيك جوى نميرفت و هرروز با هم اختلاف پيدا ميكردند . ركن الدوله ميخواست حكومتهاى ولايات فارس را به آنها كه پيشكش زيادترى وعده ميكردند بدهد ، مستشار الملك پى اشخاص صحيحالعمل كه آنچه وعده كنند وفا نمايند ميگشت . در اين دو ساله چندين بار بين اين دو قدرت اوليهء ايالت به هم خورده بود ، مصلحين خيرانديش حتى از تهران لنگ انداخته « 1 » ميان آنها را بهم بسته بودند . سال سوم هم شروع ميشد ، شاهزاده باز ميخواست بر طبق همان رويهء خود حاكم معين كند ، مستشار الملك خسارتهاى اينطرز را كه در اين دوساله امتحان شده و در هر مورد گذشته از پيشكشى اصل ماليات هم بخطر افتاده بود ، شاهد ميآورد و حقا توصيه ميكرد كه شاهزاده به كمتر قناعت كند كه اصل ماليات بخطر نيفتد و مسئوليت شخصى او محفوظ باشد ، ولى اين حرفها بخرج شاهزاده نميرفت .
سال سوم و شايد سال آخر ايالتش بود و ميخواست در عالم خيال هم كه هست بار خود را ببندد .
مستشار الملك هم پاسفتى كرد و استعفا داد . هرقدر از مركز نوشتند و طرفين را بمجامله
هامش
( 1 ) - لنگ انداختن كنايه از ميانجى شدن است . اين كنايه از عملى كه در زورخانه معمول است اتخاذ شده ، وقتى دو نفر همطراز با هم سرشاخ ميشوند و كشتىگيرى آنها حالت خصمانه به خود ميگيرد ، مرشد زورخانه لنگ خود را ميان آنها مياندازد و ميگويد : « پهلوانان حرمت لنگ » به مجرد اين عمل بايد دو كشتىگير دست از هم برداشته روى هم را ببوسند .