كه دكتر طولوزان ، پيردكتر دربار ناصر الدين شاه ، از همهء آنها معروفتر ولى چندى بود متقاعد شده و دكتر فوريه بجاى او آمده بود . اما اين دكتر بيش از دو سال در ايران نماند و معروفيتى حاصل نكرد . از ايرانيها هم چند نفرى بودند كه اروپا تحصيل كرده بودند و با طب جديد بمعالجه ميپرداختند ، معروفتر از همهء آنها بكمز ( عماد الاطباء ) بود كه مسلمان شده و اسم اسلامى او محمد حسن بود .
دادن حق القدم بطبيب هيچ مرسوم نبود . طبيب ميامد ، اگر مريضش ميمرد خود خجالت ميكشيد چيزى مطالبه كند . اگر معالجه ميشد ، برحسب زيادى و كمى زحمتى كه در رفتو آمد بالاسر مريض متحمل شده بود ، حق العلاجى براى او مىفرستادند ، البته توانائى مريض هم در كميت اين حق العلاج مداخله داشت . بسا اتفاق ميافتاد نصف شب دنبال دكترچهاى كه نزديك خانهء مريض بود ميفرستادند ، بدبخت را زحمت ميدادند ، ميامد ، دستوراتى ميداد فردا صبح بزرگترهاى خانواده كه ميشنيدند ، اين دكترچه را نمىپسنديدند ، دنبال حكيم باشى ديگرى ميرفتند ، اين زحمت آقاى دكتر هدر رفته بود . معهذا اگر دفعهء ديگرى باز هم از همين خانه پى دكتر ميامدند ، از رفتن سر مريض مضايقه نميكرد ، زيرا اميدوار بود بواسطهء معالجهء مريض سرشناس شود و شهرت حاصل كند .
اكثر براى اطباء ، پارچهء نابريده مثل برك و شال كرمانى يا اگر مريض خيلى اعيان و خدمتى كه حكيمباشى انجام كرده بود اهميت داشت ، شال كشميرى ميفرستادند . بيشتر اعيان ، طبيب خاص براى خانوادهء خود داشتند كه تمام مراجعات خانه اعم از آقا و خانم و نوكر و خدمتكار به او بود . آقاى خانه هرچندى يك بار پول يا هديهاى براى حكيمباشى ميفرستاد ولى هيچوقت قرار قبلى كه آقا چه بايد در سال بدهد و طبيب چه اشخاصيرا بايد معاينه و معالجه كند در كار نبود . طرفين حق و حسابدان و باگذشت بودند ، هيچوقت اختلافى در ميان نميآمد و اگر آقاى خانه مدتى حكيمباشى را فراموش ميكرد ، يك اشاره طبيب بيكى از رجوعكنندگان خانواده موجب تذكر و كار حل ميشد .
طبيب هم در مطب خود حق المعاينه معينى نداشت و گاهى مريضها پنجشاهى دهشاهى لاى نسخهء روز قبل ميپيچيدند و تقديم ميكردند ولى حكيمباشيها نظرى به آن نداشتند و از فقرا هيچچيزى مطالبه نميكردند ، مطب نشستن براى حق معاينه گرفتن نبود بلكه براى حلال كردن درآمدهاى ديگر و بمنزلهء زكات وجوهى بود كه از اعيان ميگرفتند ، ضمنا مكتب عمل هم بود .
كحالان
كحالى هم شعبهء خاص داشت و از قديم اين فن از طبابت مجزى بود كحالها در قولقهاى چرمى دواهائى داشتند كه با انگشت نر و سبابه مقدارى گرفته در چشم مبتلا ميريختند و ميل زدن و آب گرفتن چشم را هم عهده ميكردند . در ميل زدن چشم قينرىها خيلى زبردست بودند و با كحالهاى فرنگرفته كه خود را اينكاره معرفى كرده بودند ، مسابقهء فنى داشتند كه اكثر برد با قينرىها بود . اينها آب چشم را بيرون نميآوردند بلكه آب را از پشت آئينه چشم به پائين