تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 525

مساهمون:

ص٥٢٥
مضحكى ، باسم مقويم ، نوشته كه در آن گذشته از تقويم ، خيلى از اخلاق ناپسند جامعه را نيز طرف تعرض قرار داده است . اين مجموعه سر و دست‌شكسته در هندوستان طبع شد و بايران هم آوردند . ديگر از نوشتجات فكاهى او نصابى است كه به همان بحرهاى نصاب ابو نصر فراهى ساخته و در آن باخلاق زنندهء شخصى و اجتماعى حمله‌هاى مضحك وارد آورده است . ديگر رساله‌اى باسم دجاليه نوشته كه در آن چند نفرى را كه به آنها بيمهر بوده است ، مورد حمله قرار داده است . من چاپ‌شدهء نصاب و دجالبهء او را نديده‌ام . حبيب اللّه نظام در جوانى مرد و شايد اگر عمرش بيشتر ميبود ، يكى از نويسندگان فكاهى زبردست كشور ما ميشد . براى نمونه چند شعرى از نصاب او كه در نظر دارم ، در اينجا نقل ميكنم :
وعدهء امروز حاجى مستشار * لا و لالب ، لا و لالاشش مهست بعد قرنى گر ببخشد يك قبا * لل‌كط و كطلل شهور كوته است
در بحر ديگر
دو اسب لنك درشكهء مشير لشكر ما * شمله تيزرو است و طليح مانده ز بار
در بحر ديگر
رفت ابو نصر فراهى در مقام زيركى * من شدم بر جاى او نايب‌مناب و متكى فاعلات فاعلات فاعلات فاعلات * خيز در بحر رمل بركش بصوت گيلكى بر شتر زانسان كه در تازى عرب گويد بعير * بر شجاع الملك « 1 » در تركى قراداغ ايشكى ريش اگر يك‌قبضه باشد ، لحيه و مستحن است * هرچه افزون آيد از يك‌قبضه چبود شيشكى . . . . . . . . . . . . * خواب يعنى بىخيالى چرت يعنى پينكى
اشعار فكاهى همه شعرا داشته‌اند . تازگى نوشتجات حبيب اللّه نظام در نثر است كه مع الاسف جز مقويم ناقص چيزى از آن چاپ نشده و در دست نيست يا من نديده‌ام .

زمستان سال 1313

زمستان اين سال بسيار سخت و بارندگى زياد بود . در 22 رمضان كه با اواخر اسفند برابر بود ، در تهران به قدر يك چارك برف افتاد و بساط مسجد سپهسالار را كاملا برهم زد . ميرزا ابراهيم لاريجانى ( سعيد العلماء ) چكامه‌اى در سردى هوا ساخته كه در آن اصطلاحات حكمتى و بازارى زياد گنجانده بود .
دوستان ، عالم سفلى همه يك جا يخ كرد * . . . طرفه سالى ز پس سيزده و سيصد و الف * شد پديدار كه نه گنبد مينا يخ كرد خواب در ديده يخ و صورت معقوله بذهن * نور و خورشيد و قمر ، جرم ثريا يخ كرد در دواخانه كه ميسوخت بخارى شب و روز * شورين با دو سه تن ز امت عيسى يخ كرد اهل بازار كه در پاچهء هريك كلكى است * آن كلك يخ شد و بيچاره سراپا يخ كرد
هامش
( 1 ) - شجاع الملك عبد القادر خان قراچه داغى ريش بلندى داشت و مرد ساده‌اى بود . ميگفتند گوشت را در بخارى زغال‌سنگ كباب ميكرده است . وقتى شاه از او پرسيده بود چند سال دارى ؟ جواب گفته بود تاريخ ولادتم در ده مانده است .