بپارهاى از معاصرين كه رويهء آنها با فكر حكيمانهاش نميساخت ايراد ميكرد ، با اينكه عالمنمايان زمان چماق تكفير را نسبت بهمهكس بلند ميكردند ، دربارهء او جرئت ژكيدن نداشتند . مثلا در وقعهء تنباكو وقتى ميرزا سيد على اكبر مجتهد تفرشى در مجلسى كه دولت براى حل قضيه از علماء و رجال تشكيل داده بود ، قدرى خلبازى درآورده و به اين و آن حملههاى لفظى كرده بود ، ميرزا در مجلس درسش گفته بود من مدتها بود در حكمت خلقت آخوند سيد على اكبر متحير بودم و پيش خود فكر ميكردم كه خدا اين سيد را واسه چى خلق كرده است ، تا قضيهء تنباكو پيش آمد و دانستم كه خدا اين ديوانه را براى يكهمچو روزى خلق و ذخيره كرده بوده است كه حرفهاى حسابيرا با لهجهء ديوانهوار خود بگويد .
شاه وارد حجره شد و گفت : « ميرزا ابو الحسن جلوه اينجاست ؟ » ميرزا در اطاق خواب خود بود ، شاه راه هيچ نديده و نميشناخت ، ولى از اينكه وارد ، او را باسم و تخلص شعرى مينامد ، دانست كه اين شخص جز شاه كسى نميتواند باشد . برخاست و باطاق جلو آمد ، سلام كرد ، شاه سرپا قدرى با او صحبت داشت . در ضمن صحبت پرسيده بود در آن اطاق چه داريد ؟
ميرزا جواب گفته بود كتاب و قدرى خوراكى از قبيل بهليمو و گز اصفهان و شربت ريواس .
شاه با خنده پرسيده بود شراب هم داريد ؟ ميرزا جواب گفته بود اگر خورندهاش پيدا شود ، يافتشدنش مشكل نيست . اين ملاقات بىتشريفات بيش از هفت هشت دقيقه طول نكشيد .
رفتن بخانهء علماء و اعيان يكى از مراسم قديمهء پادشاهان ايران بوده و در اين موارد اعيان شال و اشياء نفيسه و پول طلا پيشكش ميكردند و علما ، دعا و تربت . ولى در اين اواخر ناصر الدين شاه كار بيسابقهاى كرد و بخانهء حاجى ميرزا حسين صراف شيرازى هم رفت .
حاجى ميرزا حسين شيرازى
اين شخص پسر حاجى ميرزا كريم صراف بود ، پدرش صد هزار تومان به او سرمايهء زندگى داده بتهران روانهاش كرده بود ، در گوشهء خيابان برق و عين الدوله ، سمت شمال ، قطعه زمينى از باغ سردار باقيمانده بود ، حاجى ميرزا حسين اين زمين وسيع را خريد و بيرونى و اندرونى و خلوت و تكيه و باغ بسيار وسيعى طرح كرد . از تمام شهر بتماشاى ساختمان او ميآمدند ، حاجى آقا اين خانه را ببهترين اثاثيهء متداول زمان زينت نموده ، روضهخوانى و اطعام هزار نفرى ميكرد ، معلوم بود كه با اين مصارف خيلى زود رشتهء زندگيرا از دست خواهد داد . يك بار پدرش سرمايهء او را تجديد كرد ، ولى باز هم نتوانست جلو ورشكستگى او را بگيرد . خانهء او در مقابل طلب ، گير حاجى محمد حسن امين دار الضرب ، جد آقايان مهدويها ، آمد كه امروز هم دست آنهاست . ولى بافتخار حاجى ميرزا حسين مينويسم كه مال كسى پيش او جا وانكرد و طلب مردم را تمام و كمال پرداخت .
اين صرافها باميد فرع فته طلبهاى تجارتى خود كه بحكام داده و آنها بجاى پيشكشى حكومتهاى خود بخزانه ميدادند ، خرجهائى ميكردند . اما اگر حاكم مثلا وسط سال معزول ميشد ، صراف مجبور بود باصل پول خود قناعت كند و شايد به مبلغى كمتر از سرمايه هم راضى شود . يكى دو سه تا از اين قماش معاملات كافى بود كه تمام اصل سرمايه را از بين