اول غروب وارد بحيريه شديم ، صدر راونجى پذيرائى مفصلى كرده شب بلبلها در باغ ميخواندند ، صبحى هم كه بباغ رفتيم گل سرخ زياد بود ، اين دفعهء سوم است كه امسال به گل و بلبل برميخوريم .
صدر الدين راونجى يكى از شبيه العلماهاى كارچاقكن زرنگ بتماممعنى بود ، در تهران با اعيان و رجال و بزرگان حتى صدراعظم ارتباط داشت و در لباس اهل علم كارچاقى براى دولتيها هم ميكرد . دستگاه او در بحيريه به يكنفر اعيان شهرى كه در ييلاق خود باشد شبيهتر از يكنفر آخوند ولايتى بود . از قراريكه ميگفتند ، آخوند اسبتاز و تفنگانداز هم هست و در دوست و دشمنيهاى دهاتى گاهگاه سر صف عدهاى مىشود و بيغماى همسايگان دهاتى خود هم ميرود . در صحبت خيلى قورتانداز و حرفهاى گندهتر از خود ميزد و هوچى به تمام معناى استبدادى بود .
صبح از بحيريه سوار شديم ، صدر الدين خيلى اصرار كرد كه چند شبى از آب و هواى بحيريه استفاده نمائيم ، ولى ما ميخواستيم زودتر بتهران برگرديم ، در برگشتن از راه دو دهك كه آنجا نهار خورديم ، مراجعت كرديم و دنبال نهر خرهه را گرفته به سمت دولت - آباد آمديم .
تخمى هزار و هفتصد تخم
در كنار نهر خرهه يك دانه گندم معلوم نبود از كجا افتاده سبز كرده ولائيكه رودخانه آورده دور آن را گرفته و طورى واقع شده بود كه آب و كود و نرمى زمين همهچيز با آن مساعد شده و به قدر يك غربال بزرگ سطح زمين را پوشانده و پر از خوشه بود . من پياده شدم ، سنبلها و پنجهها و دانههاى هر پنجه را شمردم ، اين يك گندم هفده سنبل و هر سنبلى بيست پنجه و هر پنجهاى پنج دانه گندم داشت ، نظير آن را من در مدت عمر خود ديگر نديدهام .
عجلهء بى مورد
اقامت ما در دولتآباد ده روز طول كشيد ، از آنجا بقم آمديم ، براى رفتن تهران فكر گرمى هوا و بدگذرانى طبيعى كاروانسراهاى منظريه و علىآباد و حسنآباد ، ما را بر آن داشت كه دليجانى بگيريم و يكروزه خود را بتهران برسانيم و نوكرها و باروبنه از عقب بيايند . صبح از قم حركت كرديم ، تا علىآباد خوب آمديم ، بعد از نهار مالهاى دليجان بناى نرفتن را گذاشتند ، به زور شلاق سورچيها تا دو فرسخ آنطرف علىآباد رفتيم ، آنجا سروازدند تا نزديك غروب بالمره از آنها مأيوس شديم . آقا ميرزا رضا با حسنخان ، نوكر آقا ميرزا جعفر ، هريك بر يك اسب دليجان سوار شدند و بقلعهء محمد عليخان رفتند ، چهار از شب گذشته نايب پست و يك نفر مهتر با شش اسب چاقنفس فرستادند ، مالها را بدليجان بسته و همين كه خواستيم راه بيفتيم ، يكى از يراقها پاره شد . در روشنائى فانوس اين پارگى را دوختند ، باز همين كه مالها خواستند دليجان را حركت بدهند ، قطعهء ديگر يراق باينروز مبتلا گرديد ، اين هم اصلاح و پارگى ديگر و ديگر ، يك دو ساعتى هم گرفتار اين پاره شدن و دوختنها بوديم . بالاخره نايب پست اظهار كرد چرخ اين دليجان هم مغشوش است ، بايد از اين