تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 519

مساهمون:

ص٥١٩
است كه بعد از مهاجرت او از ايران ، بدست دولت افتاده است . شايد اصل آن هم خالصه بوده كه باقطاع بآقاخان واگذار شده بوده و بعد از رفتن او از ايران مجددا دولت آن را متصرف شده باشد . اختراع امين السلطان در فروش خالصجات اين ده را هم نصيب آقا ميرزا جعفر كرده است ، اين ده از دو ممر آب ميگيرد يكى از رودخانهء قم موسوم بلعل‌بار و ديگرى از رودخانهء خرهه ، قناتى هم باسم حسن‌آباد دارد كه چهار پنج سنگ آب از آن جارى است . باغ بسيار بزرگى هم داشته است كه امروز جزو اراضى مزروع شده و آثار ديوار و بناهاى اربابى آن باقى است . از ديوار نقاشىكردهء يكى از اطاقها كه كنار ديوار باغ بوده و مانده است طرز تزئينات و عظمت بناى سابق محسوس مىگردد .

دهاتى اديب

ميرزا حسين شاه‌آبادى كه يكى از خواهرزنهاى آقا ميرزا جعفر عروس او است ، در فراهان شنيده بود كه ما بدولت‌آباد آمده‌ايم ، باينجا آمد . اين پيرمرد هم با اينكه هيچ شهر را نديده مرد اديب فاضلى بود . مثنويات شيخ بهائى و اشعار بحر نامطبوع او را از حفظ ميخواند و از غلطهاى كتابت ديوانهاى شعرا و تصحيف و تحريفاتيكه كتاب در آنها كرده‌اند ، صحبت ميداشت . من در حيرت بودم كه اين مرد دهاتى كه هيچ رنگ شهر و شهرى نديده است ، چگونه و در نزد كدام استاد اين جمله را آموخته است ؟ يكى از پذيرائيهاى ميرزا رضا شخص آوازه خوانى بود كه از يكى از دهات مجاور آورده اسم او ملا سلمان بود و با اينكه لباس رعيتى داشت ، بسيار با تعليم و غزليات سعدى را بسيار صحيح مىخواند . گويا ملا تعزيه - خوان بوده است .

صدر راونجى

پس از يكهفته اقامت در دولت‌آباد ، صدر الدين راونجى نامه‌اى نوشت و ما را به بحيريه كه جديدا در نزديكى راونج ، آباد كرده و اسم ادبى پسر شش هفت سالهء خود را به آن داده است دعوت كرده بود . از كنار رودخانه بعزم راونج حركت كرديم ، ضمنا آقا ميرزا جعفر سدى را كه براى برگرداندن آب ، ميرزا رضا با مصالح جلو رودخانه بسته است بازديد نمود . نهار را زير درختهاى بيد كنار رودخانه صرف كرديم ، قدرى خوابيديم ، بعد از خواب در رودخانه آب‌تنى هم به عمل آمد ، تك گرما كه شكست سوار شديم و به سمت راونج و بحيريه رفتيم . يكفرسخ به منزل مانده سر استقبال‌چىهاى صدر راونجى باز شد ، از جمله شخصى از بستگان صدر بود كه در اسب تازى و بازيهاى مربوط به آن زبردستى داشت . تقله خوب ميزد ، در سر تاخت سوار و پياده ميشد ، بغل اسب ميخوابيد . در اين ضمن مار بزرگى جلو راه ما درآمد ، سر سوارى با چوب‌دست تقله‌وار بر كمر مار كوبيد . مهترها كه با سئيس‌خانه بودند ، پياده شدند ، كار مار كمرشكسته را تمام و جثهء آن را زير خاك كردند كه مگس به آن ننشيند و موجب بروز مرض نشود .