تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 516

مساهمون:

ص٥١٦
بباغ يادگارى مرحوم مرتضى قليخان رفتيم ، بلبل زياد در باغ ميخواند ، در اين ضمن بنه و چادرها هم با قاطرهاى آقا ميرزا جعفر رسيدند . در چمن جلو باغ بساط زندگى پهن شد و بعد از يكساعتى آقا ميرزا جعفر و فتحعلى خان هم رسيدند .

شب‌گذرانى ادبى

اول شب بچادرها رفتيم ، بادمه مثل ديشب ميآمد ، هيچ پشه و پروانه و حشرهء موذى نبود ، آقا ميرزا جعفر ترياك و شربت و كوكنار دستور طبيب خود را كه معمولا مىخورد ، صرف كرد و چند قليان كشيد و چاى خود را خورد و خوب سر كيف آمد . صحبت ادبى شروع شد ، بر خلاف پريشب بسيار خوش گذشت ، بخصوص كه بلبلها هم از باغ موسيقى خود را با شعر خوانى ما ممزوج ميكردند . فردا را هم بگردش در مزارع و تماشاى كشت‌زارها و تفرج در باغ و استفاده از گلهاى سرخ فراوان گذرانديم ، درختهاى گوجه برغانى و زردآلوى باغ ببار نشسته و درختهاى تبريزى دور باغ خيلى خوب رشد كرده است ، افسوس كه مرتضى قليخان نيست كه حاصل زحمت خود را مشاهده كند . دنيا همين است « كاشتند ، خورديم ، كاريم ، خورند » حرف آن دهقان پير ايرانى اساس زندگى در اين عالم كون و فساد است .

سفر دولت‌آباد

آقا ميرزا جعفر خيال مسافرتى بدولت‌آباد محلات داشت . ما هم بعد از اين مسافرت لازم بود سرى بعلىآباد و ساوه بزنيم . رفتن تهران و تفرقهء اسباب سفر و پيشامدهاى دامنگير شهرى ممكن بود تعويقى در اين قصد حاصل كند . مصمم شديم از همين‌جا به مردآباد شهريار و از آنجا بزرند و ساوه و علىآباد و قم و دولت‌آباد محلات برويم . بنابراين صبح روز سوم از دنگيزك به قصد اين سفر يك ماهه حركت كرديم . بعد از ظهر بمردآباد رسيديم ، سحر فردا از مردآباد حركت كرديم ، در گلستانك چاى صبح خورديم ، نزديك ظهر بچهل‌چشمه رسيديم . آقا ميرزا جعفر بواسطهء افراطهاى جوانى با اينكه بيش از چهل سال ندارد ، قدرى مافنگى است . در هريكى دو فرسخ سوارى ناگزير بايد وقفه‌اى كرد ، در چهل‌چشمه هم همين كار را كرديم و نهار خورديم . آب قناتهاى بلوك زرند عموما شور است و آب شيرين چشمه‌هاى اين چهل - چشمه در نزديكى اين بلوك يكى از نعمتهاى آسمانى براى اهل تنعم آنجاست كه اعيان محل هريك الاغ و چهارپايه و نوكرى براى رساندن آب شيرين بخانهء خود ترتيب داده‌اند . در همين يكى دو ساعتيكه ما در آنجا بوديم ، عده‌اى با الاغ و كوزه و بندوبساط خود آمدند و آب بردند . بعد از نهار سوار شديم و از گدوك كوچكى گذشتيم ، جلگهء زرند پيدا شد . قصد داشتيم بمأمونيه منزل خانه‌خواه خود حاجى مجدلشكر برويم ، قدريكه آمديم چند نفر سوار رسيدند ، بعد از طى احترامات گفتند آقاى فتح اللّه خان سرتيپ فوج بيات زرند در زاويه منتظر شما است . بعد معلوم شد يكى از آب‌برها از نوكرها تحقيق كرده ، آمدن ما را بخان سرتيپ اطلاع داده‌اند . سابقهء دوستى خانوادگى و بالاختصاص سوابق او با برادرم