پرى داشت كه من هرچند روز يك مرتبه سرى به آن ميزدم و مقدارى كتاب عربى و فارسى جدا ميكردم و ميخواندم .
آقا ميرزا رضا برادرم مخصوصا خود را طرف مقابلهء تفسير على بن ابراهيم قمى قرار داده بود كه در ضمن تصحيح آن خود هم استفاده كند . من هم در حاشيه مينشستم و كمكهائى از قبيل گرفتن لغت از قاموس و صحاح به آنها ميكردم . مدتى بود كه اين كتاب بسورهء يسن رسيده بود ولى گرفتاريهاى شغلى و اجتماعى آقا ميرزا رضا مجالى به تمام كردن كتاب نميداد .
يكروز شيخ كاظم از اين پيشآمد شكوه كرد ، گفتم بايد آقا داداش را با كار ختم شده مواجه نمود ، همان هفتهاى دو روز را شما اينجا بيائيد ، من و شما باقى تفسير را تمام خواهيم كرد . به اين ترتيب بود كه من مستقيما وارد مقابله و تصحيح قسمت باقيماندهء اين تفسير شدم .
اين كار هم به من در حديث خيلى كمك و ذوق حديث خواندن را در من ايجاد كرد . شيخ كاظم هم ، اگرچه قدرى خشك ، ولى مرد فاضلى بود و وقتى ذوق مرا دانست ، نكاتى از طرز وصول اخبار از ائمهء هدى سلام اللّه عليهم و رجال ( علم درايت ) بيان كرد . بعد از اين اگر در كتابخانهء برادرم بكتاب رجال حديث برميخوردم ، مثل سابق رد نميكردم ، بلكه اين رشته هم يكى از مطالعات من گرديد . چون تا دائر شدن مدرسهء سياسى ، سال 1317 ، برسم ديگر از تحصيلات خود خيال ندارم چيزى بنويسم ، اين است كه قدرى از سلسلهء حوادث جلو افتاده و تحصيلات اين پنج شش ساله را يك جا نوشتم .
مسافرت آقاى فتح الله مستوفى بشيراز
ميدانيم مستشار الملك در شيراز است ، در ماه رمضان 1312 دختر منحصربفرد خواهرم در شش سالگى بديفترى تلف شد . مستشار الملك از شيراز خواهرم را به آنجا طلبيد و از آقاى فتح اللّه مستوفى خواهش كرد برادرى كند و مسافرتى بشيراز نمايد و اگر ميل كرد چندى با هم باشند . برادرم بواسطهء شنيدن خبر فوتهاى خانوادگى مانند ميرزا محمود وزير و مرتضى قليخان دائى و اين خواهرزاده كه خيلى به او علاقه داشت ، طپش قلبى پيدا كرده بود كه اطباء مسافرت را براى او خوب دانسته بودند . ايشان هم جوان بيست سالهاى بودند ، همگى اين مسافرت را تصويب كرديم و در اواخر ذيقعده ايشان با خواهرم و قافلهء سنگين آنها به سمت شيراز حركت كردند .
باز هم بلوك گردشى
فصل بهار و موقع سركشى بعلاقهء ساوجبلاغ رسيده بود با برادرانم آقا ميرزا جعفر و آقا ميرزا رضا و ميرزا حسينقلى و فتحعلى خان فرداى روز حركت قافلهء شيراز ، ده دوازده روزه از تهران حركت كرديم ، شب را در شاهآباد گذرانديم و فردا عصر وارد كردان شديم . پنج دانك كردان خالصه و يك دانگ اربابى آن را آقا ميرزا جعفر يكسالى است از اين و آن خريدارى كرده است . سه شب كردان مانديم ، هوا بسيار لطيف و گل سرخ فراوان و بلبلها شب و روز ميخواندند بسيار خوش گذشت . مركز ديگر ما محمودآباد موروثى آقا ميرزا جعفر و تا كردان سه فرسخ فاصله بود . در آنجا باوجوداينكه در چادرپوش زير بيدستان و كنار استخر منزل داشتيم روز از گرما و