شب از قورباغه و نيش پشههاى معمولى و پشه خاكيها ناراحت بوديم . فردا صبح كدخدا و مباشر رضاآباد ، ملكى خواهرهاى بزرگ ما كه تازه بشيراز رفته بودند ، بمحمودآباد آمدند و يك موضوعاتى طرح كردند كه حاجت بمعاينه داشت . آقا ميرزا جعفر هم كارهاى سركشى خود را هنوز تمام نكرده بود ، خواهش كرديم اجازه بدهند ما زودتر بدنگيرك كه مركز سوم و آخرى بود برويم تا ضمنا در سر راه رضاآباد را هم معاينه كرده دستورى راجع به كار آنجا هم داده باشيم . ايشان تصويب كردند ، عصر آقا ميرزا رضا و من و ميرزا حسين قلى از محمودآباد حركت كرديم ، ابتدا برضاآباد رفتيم كه از آنجا بدنگيزك برويم .
شيلان قورباغه
در راه در ضمن صحبت با آقا داداش از بيخوابى ديشب و داد و فرياد قورباغه شكوه كردم . آقا ميرزا رضا گفت هنوز زود است هوا گرم نشده و موسم نعرهء قورباغه نرسيده است . دو سال قبل با ميرزا محمود وزير و سايرين شبى زير اين بيدستان گذرانديم ، از صداى قورباغه مجبور بوديم كه در صحبت دو سه پرده صداى خود را بلندتر كنيم و الا واقعا صدابصدا نميرسيد .
شارلاتانيهاى حاجى محمد رضا خان را كه ديدهايد ، وقتى كه ما خيلى از اين سر و صدا شكوه كرديم ، برخاست رفت جلو قلعه يك دو ذرعى رودهء گوسفند تازهكشته پيدا كرد .
كنار نهر خوب شست و ته آن را گره زده و در آن دميد و سر آن را هم بست و از آن مارى ساخت و بكنار استخر آمد ، آن را ميان استخر پرتاپ كرد . اين عمل اثر غريبى داشت ، مثل آبى كه به آتش بريزند ، صداى قورباغهها را انداخت . همگى بناى تحسين را از حاجى خان گذاشتيم ، حاجى محمد رضا خان هم بادى زير بغل انداخت « 1 » ولى اين خشنودى ما و رضامندى حاجى خان از خود زياد طول نكشيد . بعد از دو سه دقيقه از يك گوشه يك قورباغهاى صداى كوتاهى كرد ، مار حاجى خان حركتى ظاهر ننمود ، از گوشهء ديگر صداى ممتدتر و بلندترى بلند شد ، باز هم مار بيحركت بود ، همين كه قورباغهها دانستند مطلب از چه قرار است ، نعره را سر دادند و عدهاى از آنها دور اين مار دروغين جمع شده ، سوار آن شده بودند و در سروصدا و هتاكى بيداد ميكردند ، آنشب تا صبح هيچكس نخوابيد .
قورمهسبزى افشارى
بعد از معاينهء رضاآباد بدنگيزك رفتيم . يار محمد خان نايبسوارهء افشار كه در يكى از مزارع ملكى ما نيم دانگ ملك و در دنگيزك منزل دارد و سابقا مباشر ده بوده و فعلا هم كانديداى مباشرت و ساليانه خانوارى به او ميدهيم ، ما را به منزل خود برد . شام چلو و قورمهسبزى افشارى چرب و نرمى بما داد ، بساط خواب ما را در كنار نهر آبى انداختند ، نسيم ملايم كه اهالى به آن بادمه ميگويند ميآمد ، پشه و قورباغهاى مخل آسايش نبود ، تلافى بيخوابى ديشب بيرون آمد . فردا صبح بقلعهء خودمان رفتيم و تا عصر كارها را مرتب و دستورات لازم را بمباشر داديم كه وقتى آقا ميرزا جعفر ميآمد ، كارى نداشته باشيم . عصرى
هامش
( 1 ) - باد زير بغل انداختن كنايه از خودپسندى و يا از خود راضى بودن است .