تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 503

مساهمون:

ص٥٠٣
صبح حركت كنيم ، اول شب بود رضا قليخان ( امير ناصر آينده ) پسر احمد خان سيف الممالك سرتيپ فوج خلج ساوه وارد شد ، نامه‌اى از پدرش براى برادرم داشت ، سيف الممالك در اين نامه نوشته بود خواهرم وفات كرده است و حقا شما بايد از من ديدن كنيد ، فرزندى را فرستاده‌ام كه راه چمرم را نشان بدهد . چاره‌اى نبود بايد دعوت اين مرد محترم را پذيرفت بالخصوص كه آقا ميرزا رضا هم تبى عارضش شده است . رضا قليخان جوان بسيار زيباى هيجده نوزده ساله‌ايست كه باوجود بار آمدن در دهات تربيت شهرى دارد ، تحصيلات عربى و ادبيش بسيار خوب و اجمالا جوان برازنده‌ايست ، نزديكى سن ما هم با او البته بيشتر طرفين را بهم مأنوس مىكند . آنشب و فردا شب را در خدمت ايشان بوديم ، صبح فردا آقا ميرزا رضا عرق كرد ، عصرى هم تبى چيزى نيامد ، بنابراين حركت فردا صبح براى چمرم مانعى نداشت .

چمرم

صبح براى چمرم حركت كرديم ، صاحب‌اختيار قافله رضا قلى خان است ، ما را بده اشموئيل برد . نميدانم قبر اشموئيل ، پيغمبر بنى اسرائيل چه شده است كه اينجا افتاده است . اهالى ، اين محل را قبر اين پيغمبر ميدانند ، گنبد و بارگاهى هم براى او ساخته‌اند و مردم نذرونياز هم براى صاحب قبر ميآورند حتى اسم دفترى اين ده هم اشموئيل پيغمبر است كه اهالى آن را مخفف كرده پيغمبر مينامند . بعد از اشموئيل مقدارى راه پيموديم و بعلىبلاغى رسيديم ، در پاى چشمه زير درختهاى سايه‌گستر ، نهار خورديم و تك گرما كه شكست به سمت چمرم به راه افتاديم . رضا قليخان مخصوصا راه را قدرى دور كرد و ما را از كنار رودخانه‌اى برد كه طرفين آن پر از درخت ميوه و انگور و بيد و سنجد بود و طول آن قريب دو فرسخى ميشد كه همه‌جا از رودخانه نهر بيرون كرده و اين درختها را عمل آورده‌اند . تپه‌هاى اطراف راه كبك زيادى داشت كه رضا قلى خان دنبال آنها رفت و چندتائى هم شكار كرد . آفتاب غروب كرده بود كه وارد چمرم شديم ، سيف الممالك تا بيرون قلعه استقبال كرد و ما را به داخل قلعه برد .

يك افسر قديمى

احمد خان سيف الممالك تيپ افسران قديمى و تربيت‌يافتگان دورهء حاجى ميرزا حسين خان سپهسالار بود . سنش بين پنجاه و شصت ، موهاى سر و ريش نسبة زيادش سفيد ، قدش بلند و راست ، سينه‌اش پهن ، چشمانش كبود ، چهره‌اش گلگون ، موهاى سفيدش بر اين چهره تر و تازه زيبائى مخلوط برشادتى در او ايجاد ميكرد كه بيننده را باحترام او واميداشت . با اينكه اكثر ايام زندگى خود را در ده گذرانده بود ، شعردان و شعرخوان و بذله‌گو و اهل صحبت و مفاوضه و كريم و بزرگوار و صحيح‌القول و مهمان‌نواز و صاحب سفره بود . روش و اطوارش منيعانه و تكبر معمولى افسرى را خيلى نجيبانه به كار مىبست . اين مرد جدى كارى از افسرانى بود كه در پادگان ميتوانست زيردستان خود را اداره كند و در خارج ، ذره‌اى از انصاف و عدالت و رفاقت كوتاه نيايد . سركردگى فوج را براى