اسمعيلآباد كهريزك نصفه راه حاجىآباد و متعلق بحرمت الدوله دختر فرهاد ميرزا زن ميرزا محمود هم حاجت بسركشى دارد . مستشار الملك هم مالك اسمعيلآباد شهريار و اين ده هم در همين حدود است . از طرف ديگر ميرزا محمود هم ميدانيم ناخوش و براى او هم تفريحى لازم است ، جوانهاى طايفه هم بدشان نميايد بعد از محرم تفريحى كرده باشند ، خلاصه تمام برادرها و برادرزادههاى از ما بزرگتر در اين بلوك گردشى هفت هشت شبه شركت كردند .
آقا ميرزا رضا بما دستور داده بود كه شب دهم ربيع الاول ما هم برباطكريم برويم كه او هم بعد از ورگذار كردن گردش با بزرگترها نزد ما بيايد و با هم بساوه برويم . تدارك مسافرت را از هر حيث ديده بوديم كه صبح نهم حركت كنيم ولى بعد از ظهر هشتم فكر آفتاب خوردن شهريورى فردا تا غروب ما را بر آن داشت كه امشب اول شب عزيمت نمائيم كه هفت فرسخ راه را تا صبح پيموده باشيم . چون سيد حسين زيارتنامهخوان و ميرزا حسينقلى هم بايد همراه باشند ، تغيير موقع را به آنها اطلاع داديم و بعد از ظهر بنه را با شترهاى خودمان برباطكريم فرستاديم . اول شب عيد خنده از تهران حركت كرديم ، شام را در نعمتآباد خورديم و سحر برباطكريم رسيديم و در خانهء يكى از باغدارهاى اين ده كه مسافر خانهء تميزى داشت فرود آمديم .
عصرى مال و جلودار بحاجىآباد كه يكفرسخ و نيم بيشتر با رباطكريم فاصله ندارد فرستاديم . اول شب آقا ميرزا رضا هم رسيد ولى ايشان برعكس ما فكر ميكردند و خوابيدن شب را بر آفتاب خوردن روز ترجيح ميدادند . بنابراين شب دوم را هم آنجا گذرانديم ، فردا صبح زود براى زرند حركت كرديم ، نهار را در علىآباد سردار افخم كه تازه خريده و آباد كرده است خورديم و عصرى بمأمونيه منزل حاجى بابا خان كه تازگى لقب مجدلشكر گرفته است وارد شديم . باصرار صاحبخانه كه ميخواست ما را سر جاليزهاى خربزه ببرد و لطافت خربزههاى خود را كه ميگفت با اشارهء چاقو بسر آن تا ته شكاف مىخورد امتحان بدهد ، فردا را هم مانديم . خربزههاى حاجى خان از اين حيث الحق خوب از امتحان بيرون آمدند ولى خيلى شيرين نبودند و حاجى خان مجلس امتحان شيرينى آنها را ببرگشتن محول كرد . يك نفر آخوند هم كه گويا روضهخوان و نميدانم كى و كجائى بود ، در خانهء حاجى مجدلشكر رحل اقامت افكنده بود كه سرشب با سيد حسين در آواز مسابقه ميكردند ولى هر دو بد ميخواندند .
ورده
صبح از مأمونيه به قصد ورده حركت كرديم ، اين ده را كه در خرقان واقع است ، برادرم آقا ميرزا رضا تازه تيول كرده است . از خشكهرود زرند گذشتيم ، نزديك ظهر وارد ورده شديم ، بنه را شترها ديروز باينجا رسانده چادرهاى ما را در كنار يونجهزارى زير درختهاى عظيم گردو زده بودند . قناتى هم از جلو چادرها ميگذشت ، صفاى منزل به حد كمال بود ، چهار پنج شبى اينجا گذرانديم و از هر حيث خوب و خوش بوديم . به قصد ساوه بار بستيم كه فردا