تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 499

مساهمون:

ص٤٩٩
كه امروز محل مجلس شورايملى است ، عمارت و باغى بود كه ميرزا حسين خان سپهسالار براى مسكن خود ساخته بود . بعد از فوت او چون اولادى نداشت ، شاه اين عمارت را بدون هيچ تشريفات ضبط كرد و نگاهدارى آن را به يحيى خان معتمد الملك برادر سپهسالار با لقب مشير الدولگى واگذاشت . يحيى خان چند سالى كه زنده بود ، تصرفاتى نيمه‌مالكانه و نيمه‌مباشرانه در آن ميكرد . او كه مرد ، اين عمارت هم بالمره بلامانع شد . ولى در هر حال بهارستان چه در زمان حيات و چه بعد از فوت يحيى خان ، يكى از عمارات دولتى بشمار ميآمد . اسم بهارستان را هم بهمين‌جهت روى آن گذاشته بودند كه اسم و سابقهء مالكيت حاجى ميرزا حسين خان را در اين عمارت از بين ببرد و مردم سابقهء آن را فراموش كنند . ساختمان بزرگ اين عمارت ، براى پذيرائى اشخاص مهمى كه از خارجه بايران مىآمدند به كار ميرفت يا گاهى كه وليعهد موقتا بتهران ميآمد ، در آن منزل ميكرد و عمارت اندرونى آن همان محليست كه فعلا كتابخانهء مجلس در يك قسمت آن ساخته شده است .
ببين تو حرمت ميخانهء مرا اى شيخ * كه چون خراب شود خانهء خدا گردد
ارسال المثل شدن اين شعر كه گويندهء آن را نميشناسم ، از وقتى است كه شاهزاده اعتضاد السلطنه اين شعر را براى شيخ عبد الحسين مجتهد نوشته است . مسجد شيخ عبد الحسين ( مسجد تركها ) را ميدانيم كجاست ، سمت جنوب اين مسجد كه محل مقصورهء آن است ، بخانه‌هاى عليقلى ميرزاى اعتضاد السلطنه تكيه داشت ، نقشهء ساختمان مسجد را كه ميكشند ، ملاحظه ميكنند كه براى محراب مسجد محتاج بقطعهء كوچكى از خانهء اعتضاد السلطنه هستند و اين قطعهء كوچك هم در كنجى از خانه اتفاق افتاده كه آبدارخانهء شاهزاده بوده است ، شيخ عبد الحسين از شاهزاده تقاضا مىكند اين آبدارخانه را به او بفروشد ، شاهزاده در جواب ، تقديم زمين را اعلام نموده و شعر فوق را براى شيخ نوشته است . اعم از اينكه اين شعر مال اعتضاد السلطنه باشد يا نباشد ، بعقيدهء من فضل تمثل به اين شعر در اين مورد بدرجات زيادتر از گفتن آنست . بارى ، عروسى عزيز السلطان در شب سردى اتفاق افتاد كه باد شهريار در تهران به سختى ميوزيد و برفهائى را كه بعد از روفتن اين گوشه و آن گوشه مانده بود ، گرد ميآورد و بر سر و روى تماشاچيان نثار ميكرد . باوجوداين ، مردم بيكار تهران از دم در نرفتند و بعضى از زنها در گوشه‌هاى ميدان بهارستان كرسى گذاشتند و دست از اين تماشا برنداشتند و اكثر مبتلا بزكام و شايد ذات الريه شدند و جانرا فداى اين تماشا كردند . در اين‌وقت آمارى در كار نبود كه نوسان بهداشتى را تعيين كند ، ولى يقينا شهداى راه اين هوا و هوس زياد بوده‌اند . براى اينكه دفعهء ديگر به اين داستان برنگردم ، از خوانندهء عزيز اجازه ميخواهم از سلسله حوادث جلو بيفتم و باقى سرنوشت مليچك ديروز و عزيز السلطان امروز و سردار - محترم فردا را در اينجا ذكر كنم . بعد از مردن ناصر الدين شاه ، نه براى اينكه ديگر لقب