نيامده و با از دست دادن خانى موروثى ، عنوان ميرزائى مكتسبى را گرفته و به خدمت پذيرفته شده است
البته اگر ممكن ميشد خانيرا هم از دست نميداد و ميرزا حسينقليخان ميشد ، خيلى بهتر بود . ولى چه ميتوان كرد ؟ آقا او را ميرزا حسينقلى خطاب مىكند . برادرهاى آقا ، ميرزا فتح اللّه و ميرزا عبد اللّه هستند ، خود آقا اين عنوان را كه همگى دنبال اسمشان مىبندند نبسته است ، چارهاى نيست ، بايد ساخت ، و آنگاه انسان در اينعالم هرچه از اين تظاهرات بخواهد ، براى اقران و امثال است ، اقران او كه محررين و حتى يكدرجه بالاتر از آنها هم كه سررشتهداران بودند ، هنوز ميرزاى بدون خان بودند . ولى ميرزا ، با كمال افسوس ، چارهاى جز قبول اين عنوان جديد و ترك عنوان سابق نداشت .
ميرزا تا قبل از وبائى مرتبا سر خدمت ميامد ، همين كه ما از و با فرارى شديم طبعا او هم مرخص خانه شد . صبح روز بعد از ورود به اول كسى كه از حولوحوش بر - خورديم ، ميرزا بود .
مدار كار عالم بافاده و استفاده است
همخانگى ما دو نفر با برادرم آقا ميرزا رضا ، براى ميرزا ، فوز عظيمى بود زيرا اگر برادرم در خانهء عليحده منزل داشت ، اين جوان ، با حجب طبيعى خود كه عدم انس بدر خانه هم ناچار بر آن مىافزود ، البته كارش مشكل ميشد . مثلا صبح در خانه ميآمد ، آقا اندرون بود ، ناگزير بايد در تابستان سمت سايه و در زمستان سمت آفتاب روى حياط ورسو بزند « 1 » تا آقا بيرون بيايد ، آنوقت هم معلوم نبود كه آقا خانه بماند و ميرزا را باطاق خود بخواهد و كارى به او رجوع كند . منزل ميرزا هم كه در خانهء خودش بود و نميتوانست اطاق خاصى در خانهء آقا داشته باشد . از طرف ديگر سررشتهدار آقا هم چون در اين محرر تازهوارد ، مدعى آيندهء خود را معاينه ميكرد و بندوبستهائى با نوكرهاى در خانه داشت ، ميتوانست ميرزاى محجوب تازهوارد را از اين حيثها هم عذاب بدهد . وجود ما دو نفر همسن كه از صبح تا آخر شب در بيرونى مشغول درسومشق بوديم ، براى ميرزاى تازهوارد از آسمان آمده بود . در اطاق ما مينشست ، هروقت آقا از راه ميرسيد و كارى با او داشت ، احضارش ميكرد . ميرزا كارهاى انجامشدهء خود را تحويل ميداد و دستورات تازه را تحويل ميگرفت . از جهات معنوى هم البته همصحبتى و نديمى برادران آقا كه به او به نظر رفاقت مينگريستند ، ميرزا را نزد نوكرها جا سنگينتر ميكرد . با رفقاى ما دمخور ميشد ، عصرها كه ما سوار ميشديم ، اسبى هم براى ميرزا مىآوردند با هم گردش ميرفتيم ، در مجالس شبهاى ما شركت ميكرد و اجمالا محيط ميرزا غير از محيط محررى شده بود .
از طرف ديگر ، براى ما هم نديمى لازم بود كه صحبت با او ما را از چهارچوب خشك مكتبخانه بيرون بياورد . ميرزا حسينقلى يكى دو سالى شايد از من بزرگتر و چون در ايام
هامش
( 1 ) - « ورسوزدن » اصطلاح اراكى و بمعنى رفتوآمدى است كه قصد و نتيجه در آن منظور نباشد .