محرمى همراه داشته باشد ، من سوار شدم با يكى دو نفر نوكر تا تاج خاتون همراه رفتم ، وقتىكه بمحضر آقايان وارد شدم ، پيرمردى با لباس نظامى پهلوى برادرم ميرزا محمود نشسته بود ، دانستم حاجى اسحق خان سرتيپ سابق فوج خلج است كه از قاضى ، مركز املاكش ، بديدن آقايان آمده است . حاجى خان در ضمن صحبت زيادتر از معمول بآيات قرآن تمثل مىجست و معلوم مىكرد شخص باسواد دهاتى است . فردا صبح كه قافلهء آنها به سمت قم حركت كرد من هم به نايه برگشتم .
بعد از چند روزى ما هم بعزم تهران حركت كرديم ، چند شبى در قم و از آنجا محمد - تقى بيك ارباب را براى بازديد كارهاى ده برداشتيم و بعلىآباد ملكى خودمان رفتيم .
بعد از دو شب اقامت از آنجا بساوه رفتيم و در حاجى بلوك ملكى برادرم آقا ميرزا رضا هم يكى دو شب مانديم . از آنجا بمأمونيه منزل حاجى بابا خان كه با برادرم آقا ميرزا رضا رفاقت داشت وارد شديم . فصل خربزهء زرند بود و واقعا خربزههاى عالى داشت . از آنجا به پيك آمديم و در بالاخانهء حاجى ملا حسين زينبخوان تعزيهء تكيهء دولتى كه در همان سال مرحوم شده بود ، منزل كرديم . روز بعد برباطكريم و روز بعد بتهران وارد شديم و اين مسافرت در حدود چهار ماه طول كشيد .
وفيات اعيان
آن روزها البته آمار و احصائيهاى نبوده است كه عدهء مبتلايان و با و اموات آنها را تشخيص دهد . ولى از قراريكه ميگفتند ، عدهء اموات تهران در يكى دو هفته به روزى سيصد نفر هم رسيده بوده است . از جملهء وفيات ، ميرزا عيسى وزير تهران بود كه در سال گذشته قبل از وقعهء تنباكو و بعد از مردن محمد ابراهيم خان وزير نظام وزير تهران ، مجددا به اين شغل منصوب شده بود .
ميرزا هدايت اللّه وزير دفتر هم كه در اين يكى دو سال آخر ناخوش بود ، بوبا يا مرض قبلى زندگى را وداع گفته بود . حاجى ميرزا عباسقلى داماد ما هم به مرض سكته كه يكى دو سالى بود او را اسير بستر و بالين داشت ، مرحوم گشته بود . از افراد خانوادهء ما جز ميرزا كاظم نوهء ميرزا طاهر و ميرزا رفيع خان ، همه اعم از فرارى و مقيم سالم دررفتند .
در همان دو روز به دو مراجعت خواستيم سراغ ميرزاى كلهر برويم ، با كمال افسوس در وبائى مرحوم شده بود . من نظرم نيست بر فوت غير از اقوامم براى فوت كس ديگر اينقدر متألم شده باشم ، دارائى او را هشتاد تومان قيمت كرده بودند در صورتى كه چهل و هشت تومان از بابت كرايه خانهء دو ساله مقروض بود . بعد از فوت مرحوم كلهر ديگر تقريبا من نزد استادى مشق نكردم زيرا خط خطاطان دوره بنظرم پتوپهن و كتوگنده ميامد . ميرزا هم شاگرد مبرزى كه بتواند مرا مشق بدهد نداشت . من هم نوشتجات چاپى او را بدست آورده و ندرة كه ميخواستم مشقى كنم و خطى بنويسم ، از روى آنها مينوشتم . خلاصه اينكه مردن اين استاد عشق مرا بمشق تمام كرد و ديگر هيچ علاقهاى ببهتر كردن خط خود نشان ندادم و در اين راه اقدامى نميكردم ، بهمينجهت خط من همانطور ماند و خوشخط از آب درنيامدم .