در اين ضمن پيشخدمت آمد ، جوجهء آقاى دكتر را كه بنابر دستور خودش آبپز كرده و آبگوشتى از آن ترتيب داده بودند ، جلو او بر زمين گذاشت و به باقى گفت شام حاضر است . غير از دكتر كه به سمت دواخانهء خود رفت و شيشه كنياكيرا بيرون آورد تا قدرى داخل آبگوشت خود كند ، همگى برخاستيم . در اين ضمنها من متوجه شدم كه پيراهن دكتر از چركى سياه شده است ، از برادرزادهها پرسيدم اين ديگر چه عادتى است ؟ گفتند دكتر معتقد است كه لباس شسته آلوده بميكروب است و اين پيراهن و شلوار همان است كه از تهران بر تن داشته و آن را با اسيدفينيك آلوده كرده است و ديگر عوض نميكند . خودش هم وقتى كه ديد من به پيراهن او خيلى نگاه ميكنم ، شرحى مبنى بر همين ترهات كه متضمن كفر و زندقه بود ، بر زبان راند و مرا از هرچه متجدد بود بيزار كرد . ديدم سيد ابراهيم اردستانى كه حاشيهء برادرم آقا ميرزا جعفر و سيد بيسواد بذلهگوئى بود ، حق داشته كه به او نجس قولى خان اسم داده است . اين آقاى دكتر خود از هر ميكروبى مضرتر است .
بارى ، سر شام رفتيم ، از اطاقهاى مختلف بيست نفرى از آقايان و حاشيه سر سفره نشستند ، سفره خيلى آبرومند و مفصل بود و همهچيز داشت ، ولى آقايان به قدر پنج نفر غذا نخوردند . من كه خالى الذهن بودم و تلقينات آقاى دكتر هيچ تغييرى در عقيدهام نداده بود ، به عادت خود خواستم قدرى دوغ بخورم ، ديدم چنان از همه طرف به من متوجه شدند كه اگر در محضر حجة الاسلامها شراب ميخوردم ، اينقدر كسى نگاه تعجب به من نميكرد . اينجا مطلب دستم آمد كه اين دكتر خود را ديكتاتور غذا خوردن اين اردو كرده و بقدرى از خوردن همه چيز آنها را بازداشته است كه جرأت نميكنند بچيزهاى نجوشيده لب بزنند و باز هم دانستم كه بيانات آقاى دكتر از سرايت و با و طرز احتياط از آن و آن سخنرانيهاى پر از كفر و زندقه ، همه براى هدايت من و زياد كردن گرونده براى خود بوده است .
فردا صبح بديدن مستشار الملك كه در قلعهء اجدادى ما معروف بقلعهء آقا ميرزا حسين ، ( مقصود ميرزا حسين عمو است ) منزل دارد رفتيم . عمارات اين قلعه اگرچه كهنه بود ولى خيلى از خانهاى كه ميرزا محمود وزير در آن منزل داشت و ملك آن مال حاجى ميرزا - محسن وزير اروميه است ، عاليتر و حتى سقفهاى آن نقاشى و مذهب و قدرى آينهكارى هم داشت .
مستشار الملك حق داشت مهموم باشد ، زيرا برادرش ميرزا رفيع خان ، پدرزن آقا ميرزا رضا ، مبتلا بوبا شده و حالش خيلى بد بود . ميرزا رفيع خان دو سه سالى بود ترك نوكرى كرده و از تبريز بقم آمده و با زن تبريزى و بچههاى كوچكش ( مصطفى و مرتضى مستوفى ) در آنجا متوطن شده و در همين سفر با برادر از قم بگركان آمده است كه از و با فرار نموده باشد
عصرى خبر فوت ميرزا رفيع خان رسيد و آقا ميرزا رضا بى پدرزن شد . فردا صبح كه منزل مستشار الملك رفتيم ، همهء خانواده بودند . در مسجد هم به عادت محل ختم براى آن مرحوم گذاشتند . عصر اينروز ميرزا محمود پسر ميرزا آقا آمد ما را بباغ خود دعوت كرد ، رفتيم ، باغ انگورى بود كه چند تا درخت امر و دو توت هم اين سر و آنسر داشت . من بيمحابا
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 479
مساهمون: عبدالله مستوفى
ص٤٧٩