بازديد
بعد از دو سه روز ، آقا ميرزا رضا هم برگشت و گفت آقايان وعده كردهاند چند شبى اينجا بيايند . ميرزا رفيع خان آخرين مبتلا بوباى گركان بود . دكتر هم هواى گركان را تميز كرده « 1 » بغياث - آباد فراهان رفت كه از فضائل خود اهالى مسقط الرأس اجدادى خويش را محفوظ كند .
اهالى گركان تمام شدن و با را از رفتن دكتر ميدانستند و واقعا هم دكتر ميكروب عجيبى شده بود . نميدانم بعدها بتهران آمد يا نه ، در هرحال پس از چندى شنيدم دكان طبابت خود را در ملاير پهن كرده و گويا عاقل شده و در آنجا وجاهتى بهم زده بود .
بعد از تمام شدن و با در گركان ، بالاخره آقايان جرأت كردند و از كنج بيت الاحزان بيرون آمدند . روزى طرف عصر بود ، غلامعلى مستوفى با ميرزا محمد عليخان و ميرزا عليرضا و ميرزا زين العابدين خان و فتحعلى مستوفى پسر غلامعلى مستوفى و سيد ابراهيم اردستانى بنايه آمدند ، در چادرهاى سر قنات مياوار آنها را منزل داديم . هوا بقدرى لطيف بود كه يك جانور از پشه و پروانه يافت نميشد . شعلهء لاله و لامپ حركت نميكرد ، ولى شبها بااينكه در شهريور بوديم ، بالاپوش از قبيل عباى نائييى يا لبادهء سنجاب مطلوب بود ، ولى آقايان نميخواستند دست از پرهيز معتاد خود بردارند . فردا صبح كه كره و عسل با چاى و شير آوردند ، ديدم ميرزا محمد عليخان حتى از خوردن كره و عسل هم پرهيز مىكند . چون سنم اقتضا نداشت كه بايشان عرض كنم و با تمام شده است و هر روزه قاعده نيست كه برگردد ، قول را كنار گذاشتم و به عمل پرداختم . هرچه از تنقل و ميوه ميآوردند ، بدون تعارف خودم ظرفى از آن را پيش ميكشيدم و عمدا در پرخورى تظاهر ميكردم كه به آنها جرأت بدهم . سر نهار ابتداء غلامعلى مستوفى پرهيز را شكست ، آخرهاى نهار ميرزا على رضا باوجود نگاههاى ملامتآميز ميرزا محمد على خان به او تأسى كرد . كوچكترها را من در بيرون مجلس ، از همانساعت ورود ، به خوردن همهچيز واداشته بودم ، ولى در اينجا جرأت خوردن ميوه و چيزهاى نجوشيده را نداشتند . بالاخره روز دوم ميرزا محمد عليخان هم با همه احتياطى كه مىكرد ، تو كار آمد و همگى همرنگ شديم ، سه شبى آقايان آنجا ماندند و بگركان برگشتند .
مراجعت
قافلهء آقايان جلوتر از ما از گركان حركت كرد ، خواهرم زبيده خانم زن مستشار الملك دو شبى زودتر از گركان حركت كرد و با تخت روان و حاشيهء مختصرى براى ديدار اقوام مادرى بنايه آمد .
روزيكه آقايان به گيوتيولى ما ميرسيدند ، آقا ميرزا رضا براى پذيرائى رفت . فرداى آن روز كه قافلهء آنها بتاج خاتون ميرسيد ، زبيده خانم از نايه حركت كرد . براى اينكه
هامش
( 1 ) - تميز كردن هواى اطاق يا خانه يا شهر كنايه از غيبت شخصى است كه ديگران از حضور او در آن محل راضى و خشنود نباشند . اين تعبير و استعاره در فارسى معمول نيست و من اين اصطلاح را از روسى اقتباس كردهام و بعقيدهء خودم از آن استعارههاى بامزهايست كه به ترجمه و اقتباس ميارزد . البته مقرمطنويسها آن را استعمال نخواهند نمود ولى نميدانم نويسندگان جوان آن را مىپسندند يا نه ؟ در هرحال جواب اين سئوال را آينده خواهد داد .