در باغى زير سايهء درختان جائى معين كرده بودند ، رفتيم ، نشستيم . ملا محمد هاشم كه تازه تحصيلات آخوندى خود را در عتبات تمام كرده و بمسقط الرأس خود برگشته بود ، آمد با برادرم آقا ميرزا رضا مشغول صحبت ادبى و حديثى شدند ، آخوند لباس منظمتر و تميزى پوشيده بود و خيلى نستعليق حرف ميزد .
كلمهء « ماست » نميشود بر زبان آورد
در نزد اهالى آمره نميشد كلمهء « ماست » را بر زبان راند ، آقايان از شنيدن اين لفظ بدشان ميآمد . تاريخچهء كراهت از كلمه چيز مهمى نيست ، اجمالا در زمان قديم زنى خيك ماستى در دست داشته و از ترس ريختن آن ، فريب خورده است . مردم كه خبردار شدهاند قرارداد احمقانهاى بين خود گذاشتهاند كه هرجا اين لفظ را بشنوند ، داد و فرياد راه بيندازند بهمينجهت خودشان اسم ماست را بقاتق تبديل كردهاند .
داستان ملا حسينعلى آمرهاى با شيخ شيپور در دو سه ماه قبل كه در هنگام اقامت شاه در دولتآباد ملاير اتفاق افتاده بود و در سر گفتن ماست با هم كتككارى كرده و هر دو در حوض آب افتاده بودند ، در تمام عراق معروف شده بود . ملا حسينعلى اينقدرها متعصب نبود كه سر « ماست » شنيدن چنان دعوائى كند ، بلكه براى كسب شهرت در نزد اولياى امر بود . آنروزها آقايان از اين قبيل بيمزگيها كيف ميبردند مثل اينكه در تهران ديگرى هم از شنيدن برانى بدش ميآمد و در محضر بزرگان كتككارى راه ميانداخت و اين بزرگان با اين قماش بيمزگىها تفريح مىكردند و الا شيخ شيپور در اردوى شاه چكاره بود ؟ با اينكه آمرهاىها از ماست بدشان ميايد ، در سر سفره كاسههاى ماست فراوان بود .
ميرزا آقا ميخنديد و ميگفت سفره را پر از سفيدى كردهاند .
درخت خربزه ؟ الله اكبر !
سه ساعتى كه از ظهر گذشت و تك گرما شكست ، سوار شده به راه افتاديم ميرزا محمود پسر ميرزا آقا هم همراه شد . من در راه پيش خود فكر ميكردم كه نايه ده مادرى ما با صد خانوار سكنهء بيسواد كه اينقدر جاى باصفائى است ، ده پدرى ما چقدر بايد باصفا باشد ؟ زيرا خوب ميدانستم كه اين قصبه پانصد خانوار جمعيت دارد و زيادتر از صدى پنجاه اهالى آن خوانا و نويسا هستند . مغرب شده بود كه علامت آبادى نمودار شد ، ولى ده از حيث درخت سوادى نداشت و جز ديوارهاى كاهگلى كه ميان آنها تكتك درختهائى ديده ميشدند ، چيزى به نظر نرسيد . در اينموقع باز به اين فكر افتادم ما سه چهار نفر كه در نايه اينقدر وسائل تفريح و تفرج براى خود تدارك ديدهايم ، البته آقايان بزرگترها با عدهء زياد خود و داشتن همه گونه سليقه و وسيله ، بايد ترتيباتشان خيلى عاليتر از ما باشد . تصور ميكردم كه باغ بسيار بزرگى مركز خانواده است ، در اين باغ عماراتى هم هست ، نهرهاى پر از آب از هر طرف ميگذرد ، چادرهاى پوش را كه ميدانستم همه دارند در اطراف اين باغ زدهاند ، ميرزا زين العابدين خان و ميرزا على اكبر خان حاشيهاى از اعيانزادههاى محلى كه باز هم ميدانستم در اين قصبه زياد است ، براى خود فكر كردهاند و از همه حيث وسائل تفريح معمولى كه در