از بادام و گردو و آرد و شير و سرشير و روغن و تخممرغ و قند و عسل فراوان و مادرم هم در اين فن مهارتى داشت . خلاصه اينكه بهترين غذاها و لذيذترين تنقلات ما راه بود .
كمكم جرأت پيدا كرديم و قدغن صادر و وارد را برداشتيم ، سرجنبانهاى دهات مجاور بديدن ما ميآمدند و بسيار خوش بوديم ، فقط خواهرم خير النساء خانم برماتيسم مبتلا بود كه آن را هم طبيبى يهودى پيدا شد و با دواخانهء خورجين خود و علفهائيكه بدستور او از بيابان جمع ميكردند معالجه نمود .
مكتب عملى كشاورزى
من اكثر روزها به قصد گردش تنها از منزل بيرون ميآمدم ، به محل زراعتى ميرسيدم ، يكى از حاجىها كه من اكثر آنها را باسم و رسم ميشناختم ، با پسرهاى خود مشغول كارى بودند ، نزديك ميشدم ، مثلا مشغول جمعآورى شبدر بودند ، از موقع كاشت و طرز برداشت آن تحقيق ميكردم . در اين ضمن ، توارد خاطرات ، سؤالات ديگرى را سبب ميشد و حاجى جزئيات را براى من تشريح ميكرد . از اين زمين رد ميشدم ، يكى مشغول آبيارى خيارستان خود بود ، مذاكرات با او باب ديگرى از معلومات كشاورزى براى من باز ميكرد . من براى وقتگذرانى و گردش به اين مزارع ميرفتم ، ولى بدون اينكه متوجه باشم ، روزى پنج شش فصل از معلومات فلاحتى كه در آن روزها كتاب مدونى نداشت ، يا من از وجود آن بىاطلاع بودم ، تحصيل ميكردم . حتى گاهى كار به طرز خواباندن مرغ و پرورش جوجه و موقع فحل زدن گاو و گوسفند و ماديان و طرز تربيت گوساله و بره و بزغاله و كره اسب و كرهقاطر و اينكه گاو كارى از چه و چند سال كار مىكند و مادهگاو از چه و تا چند سال شير مىدهد يا براى زياد كردن كندوى زنبور عسل چهكار مىكنند و عسل آن را چگونه ميگيرند كه از نيش زنبورها مصون باشند هم ميرسيد . اين اطلاعات براى من كه جوانى مالك و زارع بودم بىاندازه نافع بود .
اهالى نايه چه بيكزاده چه رعيت بواسطهء زيادى كبك در كوهسارهاى مجاور اكثر با تفنگ سروكار داشتند ، شكار ميكردند و براى ما هديه ميآوردند . اگر از رعايا بودند ، دانهاى دهشاهى انعام ميگرفتند . اين كار براى آنها كسب و براى ما گوشت خورش بود ، كمكم شكاراندازى قوم و خويشها مرا بهوس انداخت كه مشق تيراندازى كنم . يكى از بيك زادگان آمد طرز پر كردن تفنگ و نشانهگيرى را به من آموخت بطوريكه با تفنگهاى دوشاخهدار كار حسن موسى و حاجى مصطفى ، نشانه زدن را آموختم و با تفنگ ساچمهزنى چند دانه گنجشكى هم شكار كردم ولى از اين كار و كشتن حيوانات تسبيحگو براى تفريح خوشم نيامد و ديگر دست به تفنگ نبردم .
زيارت مسقط الرأس اجداد
آقا ميرزا رضا يكى دو بار بگركان رفته بود ، ولى با كمال تعجب ميديديم آقا داداش با داشتن همدندانهاى زياد از قوم و خويشها هروقت به آنجا ميرود بند نميشود و زود مراجعت مىكند ، بما هم چيزى از اين مقوله نميگفت كه علت آن را بدانيم . بالاخره ما هم ميل كرديم