تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
و سفارت انگليس و نمايندهء كمپانى قطع و فصل شد ، سروصدائى از اين حيث بلند نگرديد و مردم كه بعد از دو ماه قليان نكشيدن به مقصود خود رسيده و سر خر خارجى را در معاملات داخلى خود از بين برده بودند ، كارى بشرايط الغاى اين امتياز نداشتند . همين كه از لغو شدن قرارداد اطمينان حاصل كردند ، داد دلى از دود قليان گرفتند و زندگانى به حال طبيعى برگشت . عيد نوروز رسيد ، بعد از سيزدهء عيد شاه از راه قم سفرى بعراق و بروجرد رفت و در اواخر محرم 1310 از راه ساوه مراجعت كرد و يك‌سر بسلطنت‌آباد و از آنجا بواسطهء شيوع مرض و با در تهران و حول‌وحوش بشهرستانك رفت .

فرار ما از وباى 1310 تهران

تا قبل از هزار و دويست و نود ، هر چند سال يك بار ، مرض مسرى و با به تهران و ساير ولايات ايران ميآمد ولى بيست سالى بود كه اين مرض بكشور ما نيامده و مردم فراموشش كرده بودند . در اين سال ، در اواخر ماه شوال ، اين مرض از هندوستان و افغانستان بسرحد خراسان رسيد . ماه ذى الحجه را صرف رسيدن بتهران كرده از پنجم محرم مبتلاى به آن در تهران هم ديده شد و بعد از عاشورا ، تقريبا در تمام محلات شهر شيوع پيدا كرد . ما بفكر فرار از و با افتاديم ، هيچ‌جا بهتر و دنج‌تر از نايه ، ده مادرى ، براى اين كار نبود . روضه كه ورگزار شد مصمم شديم ، با آقا ميرزا رضا و خان دائى و مادرم و خواهر كوچكها روز سيزدهم با تمام لوازم از شهر به حضرت عبد العظيم رفتيم كه فردا عصر از آنجا بجانب مقصد رهسپار شويم ، فردا بعد از ظهر خبر آوردند كه ميرزا محمود وزير با پسرها و آقا ميرزا جعفر و مستشار الملك و ميرزا اسمعيل خان برادرش با خانواده‌ها كلا حركت كرده به حضرت عبد العظيم آمده قصد گركان مسقط الراس اجدادى را دارند ، بطوريكه غير از حاجى ميرزا محمد و اولاد او و سكينه خانم ، عروس حاجى ميرزا عباسقلى ، از اولاد و نوه و نبيره‌هاى پدرم هيچكس در تهران باقى نمانده است . در اول شب براى ديدار آقايان نزد آنها رفتيم ، معلوم شد نجفقليخان قائم‌مقامى شاگرد دار الفنون و معلم فرانسهء ميرزا زين العابدين خان و ميرزا على اكبر خان پسرهاى ميرزا محمود را هم كه خود را دكتر معرفى كرده بود ، با يكصندوق دوا از همه‌جور همراه خود آورده‌اند . ولى ما باوجوداين اطمينان حكيم و دوا ، با آنها همراه نشديم و يك ساعت بعد به سمت حسن‌آباد حركت كرديم . در اين منزل پرستار پسر دوم آقا ميرزا رضا ( آقاى هادى مستوفى ) بوبا مبتلا شد ، ما بدستور و دوائى كه داشتيم مشغول معالجه او شديم ، اول شب بيمار را در پالكى خود گذاشتند و به راه افتاديم ، صبحى در علىآباد مرده او را از پالكى پائين آوردند و كفن‌ودفنش كردند . آن روز تا عصر در علىآباد مانديم ، اول شب از آنجا حركت كرديم و يكسر بقم آمديم ، در قم خبرى از و با نبود ، در قافلهء ما هم در سه شبى كه آنجا مانديم ، مبتلائى پيدا نشده و يقين كرديم آلودگى در قافلهء ما
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 473 | عبدالله مستوفى