معلوم نبود بر اثر چه شيطنت يا غفلتى در بچگى الاغ دست راست او را جويده و در نتيجه انگشتهاى دست او از حركت افتاده و اين لقب براى او مانده بود كه بعضيها با دادن كسره بكلمهء « دست » معنى را قلب ميكردند . از اين طرز تلفظ همچو برميآمد كه خداى نكرده حكيمباشى دست خر را جويده باشد و به همين مناسبت خود او بمناسبت منزلش كه در پامنار و كوچهء صدراعظم نورى بوده لقب « پامنارى » را بر اين لقب ترجيح ميداد .
در هرحال حكيمباشى مرض را حصبهء شديد تشخيص داد و مشغول معالجه شد . بدن من قبل از روز هفتم زردى عجيبى آورده بود كه در اصطلاح طب قديم يرقان قبل از سبع ميگفتند و نود و پنج درصد بيم هلاك ميرفت . من از روز چهارم از وقايعى كه در حولوحوشم ميگذشت ، بالمره بى خبر بودم و هروقت كه حالى پيدا ميكردم هذيانهاى عجيب ميگفتم و خاله آسيه خانم را بجاى كاظم خان پسر يار محمد خان ، مباشر دنگيزك ، طرف مذاكره آب و گاو قرار ميدادم .
اضطراب مادر در اينمورد طبيعى است ولى ميرزا محمد همهجور اطمينان ميدهد و باعث قوت قلب مادر بيچاره است . حتى در ضمن اطمينان سر خود را بگرو افاقهء من داده است . البته اگر حادثهاى براى من اتفاق ميافتاد ، كسى متعرض حكيمباشى نميشد ولى قوتقلب دادن بكسوكار مريض در آن دوره ، برعكس امروز ، معمول همه اطباء بود و اعتماد آنها را بفن خود واضح ميكرد . بقدرى حال من بد شده بود كه ننه زهرا دعاى عديله هم بالاى سر من خواند و مرا وادار ميكرد كه كلمات دعا را تكرار كنم و اين كار روح مرا خسته ميكرد . حكيم دستور داده بود بالاى سر من شبها نى بزنند ، استاد جعفر مسگر كه در خانهء خود بادگير مسى براى سر قليانهاى روضه مىساخت ، نىزن بىبدلى بود . من از نى زدن او چيزى نمىفهميدم ولى بعدها شنيدم تا وقتىكه او مشغول نوازندگى بوده هذيان نمىگفته و آرام بودهام .
شب چهاردهء مرض رسيد ، قبلا حكيمباشى دستوراتى از قبيل پاشويه و ساير عمليات داده بود ، اول شب طشت آب گرم را زير لحاف گذاشتند و مشغول پاشويه شدند ، عرق شروع شد هرقدر عرق بيشتر ميشد ، هوش و حواس من بيشتر به حال طبيعى برميگشت .
در اين ضمن مادرم سرش را نزديك صورت من آورد كه از حال من باخبر شود ، گفتم خانم نترسيد هنوز نمردهام و انشاء اللّه نميميرم ! دارم عرق ميكنم . مادرم با حال پريشان از پيش من برخاست و بيرون رفت كه اشكهاى خود را پاك كند . بعد از هفت هشت دقيقه كه مسلما پشت در ايستاده بود ، مجددا باطاق آمد ، من بقدرى حالم خوب شده بود كه سبب خارج شدن او را از اطاق به خوبى حس و بايشان عرض كردم : « مرا ببخشيد ، عبث موجب تأثر شما شدم چنان كه ملاحظه ميكنيد عرق كامل كرده و در هيچ جاى بدنم دردى و علتى احساس نميكنم و مقصودم از آن بيان خاطرجمعى شما بود ، نميدانستم كه سبب تأثر شما خواهد شد » بعد از ده روز اين اولين جملهء منظمى بود كه من گفته بودم . بالجمله بعد از عرق به خواب عميقى فرورفتم .
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 469
مساهمون: عبدالله مستوفى
ص٤٦٩