تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 467

مساهمون:

ص٤٦٧

ميراث در روضه خوانى هم معمول بوده

محرم سال 1308 رسيد ، روضه‌خوانى عصرهاى دههء اول حقا بحاجى ميرزا محمد بميراث ميرسيد ، او در بيرونى باغ سر سه‌راه رى و برق امروزه كه در كمال زيبائى نازك‌كارى آن را تمام كرده بود ، عصرهاى دههء اول روضه‌خوانى بسيار آبرومندى ميكرد . خانهء ما هم اجاق خانواده بود و نبايد بىروضه‌خوانى بماند . آقا ميرزا رضا در اين دهه صبحها روضه‌خوانى به راه انداخت ، چادر و فرش و اثاثهء روضه مثل هر سال به كار افتاد ، ما دو برادر كوچك كارهاى خارجى مجلس را اداره ميكرديم ، در مجلس هم قدرى از تجملات معمول سايرين وارد و از هر حيث آبرومندتر از روضه‌خوانى پدرم شد . ولى اطعام روز تاسوعا و عاشورا ديگر در كار نبود ، زيرا صاحب‌نذر وجود نداشت . بلى ! اينطور ميشد كه در كارهاى خير هم كم‌كم جنبهء تجمل وارد ميشد و قسمت رعايت فقير طبعا از عمل ميافتاد .

مشاهدهء عجيب

در سال 1308 ، نزديك عيد نوروز ، برادرم آقا ميرزا رضا و آقاى فتح اللّه مستوفى مسافرتى بقم نموده و از آنجا بعلىآباد و جعفرآباد ساوه كه ملكى ميراثى ما دو نفر و خواهرهاى كوچكتر بود سرى زدند . مسافرت آنها يك ماهى طول كشيد و روز اول رمضان مراجعت كردند . دو سه سالى بود در شبهاى نيمهء شعبان من تا صبح بيدار مىماندم و بدعا و نماز ميگذراندم و روز را هم روزه ميگرفتم ، در اين سال شيخ حسين پسر آخوند را براى همكارى دعوت كردم ، فصل بهار بود ، اول شب بباغ حاجى ميرزا سيد على اخوى در خيابان امين حضور ( خيابان عين الدوله ) رفتم ، پس از شنيدن موعظهء حاجى ميرزا محمد رضاى همدانى به منزل مراجعت كردم ، با شيخ حسين در اطاق گوشوار تالار مشغول دعا و نماز بوديم ، در ثلث آخر شب براى خواندن زيارت كه در اين شب مستحب است به بام سمت جنوب برآمديم ، من لاله در دست داشتم و شيخ حسين از روى كتاب فقرات زيارت را ميخواند و من تكرار ميكردم ، مهتاب از وسط السماء گذشته بود ، باوجود بارانهاى سرشب آسمان صاف و ستاره‌هاى درشت در آسمان ميدرخشيد ، باواخر زيارت رسيده بوديم كه يك‌مرتبه صدائى شبيه بصداى بال عدهء زيادى مرغ كه در هوا بپرند به گوش رسيد و بلافاصله بوى خوشى تمام فضا را معطر كرد ، هرچه صدا نزديكتر ميشد بوى خوش هم افزايش پيدا ميكرد و بعد كم‌كم صدا و بوى خوش كمتر و كمتر تا بالمره قطع شد ، من و شيخ حسين از اول بروز صدا و انتشار بوى خوش ساكت ايستاده بوديم ، همين كه صدا تمام شد ، من از شيخ پرسيدم ، ديدم آنچه من از صدا و بوى خوش شنيده‌ام او هم شنيده است . اگر شب تاريك ماه بود ، مىتوانستم صدا را صداى بال مرغان شبگرد كه بواسطهء تاريكى ديده نمىشوند بدانم ولى شب مثل روز روشن و اگر يك مرغ هم در هوا مىپريد ، مسلما ديده ميشد . در هرحال بوى خوش چيزى نبود كه بتوان براى آن وجه طبيعى فكر كرد ، من هم تنها نبودم كه بگويم اين‌ها اثر توهم و زائيدهء افكار من بوده است ، در هرحال