ما در اندرون هم گلدانهاى گل مريم به عمل ميآورديم و در عيدهاى نوروز ، نرگس و سنبل عملآوردهء خودمان زينت مجلس عيد بود .
حشر ما با ميرزا زين العابدين خان و ميرزا على اكبر خان ( آقا عابدين و آقا على اكبر ) پسرهاى ميرزا محمود وزير و محمد رضا خان ( رئيس ) بود كه متناوبا از اول غروب تا سه ساعت از شب رفته ، هر شب در يكى از سه خانه ، دور هم جمع ميشديم و مشق خط ميكرديم و گاهى هم كتابهاى قصه ميخوانديم . عصرها با اين آقايان سوار ميشديم و بدولاب و و بهجتآباد و باغ شاه ( اسبدوانى ) يا جاهاى ديگر براى گردش ميرفتيم . رفقاى خارج ما كه ديدوبازديد با آنها بوسيلهء رقعهء دعوت بنهار به عمل ميآمد ، آقايان حسن وثوق و احمد قوام پسرهاى معتمد السلطنه بودند .
حسنتدبير يا حسن تصادف
همخانه شدن ما با آقا ميرزا رضا تدبير يا تصادف خوبى بود كه به تربيت و ساختمان افكار جوانى من خيلى كمك كرد . آقا ميرزا رضا خودش اهل درس و بحث بود و با فضلاى طلاب بخصوص طلبههاى مدرسهء مروى كه اختصاصى داشتند ، رفاقت و رفتوآمد داشت .
گذشته از اين اربابرجوع و رفقاى اعيانى او هم كه بخانهء ما ميآمدند ، طبعا با آنها هم آشنا ميشدم و صحبت با اين اشخاص كه از هر تيپ و طبقه و صنف بودند ، براى من درس حسابى بود . حافظهء خوبى داشتم و از اين مجالس استفاده ميكردم . بىآلايشى زندگانى اين برادر طبعا در ساختمان فكرى من مؤثر و تعليمات مذهبى كه جزو درس ما بود ، نيز در اين ساختمان فكرى بيمداخله نبود . شايد اگر پدرم زنده بود ، غروريكه اتكاى به او طبعا براى من حاصل ميكرد ، مرا گشادباز و لاقيد و بىاعتنا بار ميآورد ولى فكر اينكه اگر از من كار خلافى سر بزند مردم خواهند گفت « از پسر بىپدر چه توقعى ميتوان داشت » مرا مواظب رفتار خود كرده بود . هميشه سعى ميكردم كه در اعمال زندگى خود رويهء عاقلانه داشته باشم و از كارهاى بد مثل قمار و رفتوآمد و اختلاط با اشخاص ناباب پرهيز كنم و سرم مشغول درس و مشق خود باشد . بمجلس بزرگترهاى خانواده كه من در آنجا البته گوش بودم ، نه زبان ، بيشتر از مجالس تفريح جوانها كه قضيه برعكس ميشد راغب بودم . در اين مجالس از همهچيز صحبت ميشد و براى من مكتب زندگى عملى و مدرسهء ادب اجتماعى و درس ادبى و شعرى بود و از اين راهها بود كه ميتوانستم كوتاهى آخوند معلم را كه الحق درسهاى او خيلى خشك بود رسا كنم .
ملكدارى ما را هم خان دائى مرتضى قليخان در قسمتهاى عملى و آقاى ميرزا رضا در كارهاى دادوستد مالياتى و سروكار با مالياتبگير و حقّا به بده و رسيدگى به حساب ، اداره ميكردند . چنان كه در همان بهار سال اول ، قبل از تقسيم ساير متروكات بين ورثه ، در دنگيزك كه ملك اختصاصى ما بود ، باغ دوازده هزار ذرعى بسعى خان دائى احداث شد . ولى مدتى لازم بود كه مباشر و كدخدا فكر حسابسازى براى اين اربابكوچولوها را از سر بدر كنند .